شمارهٔ ۱۳۵۲
فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنمتو مرا جانب خود خوانی و من ناز کنم
چند گویی که «تو می نال که من می شنوم »این نه چنگ است که پیش تو چو مه ساز کنم
سالها شد که نیابم خبر و در کویتدل بیرون شده را آیم و آواز کنم
باغبانا، ز تو گه گه بود ار فرمانمبلبلم بر سر خود آیم و پرواز کنم
بهر دلبستگی، ای دوست، ره بد بگذاراین گره من نتوانم که دگر باز کنم
خلق از صحبت من غمزده گشتند، از آنکهر کجا شینم و غمهای خود آغاز کنم
ابر را مایه کم آید گه باریدن آبگرنه در گریه خون با خودش انباز کنم
دل به قلب زدن برد به یک داو وکنونجان هم اندر سر آن چشم دغاباز کنم
خسروا، جان و دل و تن ز تو بیگانه شدنددیگران را، چه غم، ار محرم این راز کنم