گنج

شمارهٔ ۱۸۷۷

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: یشمیکنی۹ بیت
ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنیقصد هلاک سوخته خویش می‌کنی
از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیستبی‌موجبی چرا دل من ریش می‌کنی؟
آخر کجا روا بود، ای ناخدای ترساین سلطنت که با من درویش می‌کنی
ای آنکه پند می‌دهیم از برای عشقچندین مدم که آتش من بیش می‌کنی
جانا، ز طعنه کشته شدم، کاین دل مراآماج تیر دشمن بدکیش می‌کنی
چشمت به خواب می‌رود، آن مست را بگویآخر چه کرده‌ایم که در پیش می‌کنی
جوری که می‌کنی تو، مرا آن نمی‌کشداین می‌کشد که پیش بداندیش می‌کنی
گر بوسه خواهم از مژه، گویی جواب تلخبوسه مده، چرا سخن از نیش می‌کنی؟
خسرو به آرزو چو خیالت به جان خریددر کار او هنوز چه فرویش می‌کنی؟