گنج

شمارهٔ ۱۱۹۹

زلفت که باد از هر طرف گه گه پریشان داردشهر مو که برباید ازو زنجیر صد جان داردش
جوری که هر دم می کند، گر مردمی باشد دروآخر ز چندان کرده ها وقتی پشیمان داردش
خاکی که از کویت برم، در دیده پنهانش کنممفلس که یابد گوهری ناچار پنهان داردش
گفتار تو کاید برون از جان و در جان در رودمردم کش است از چه لبت، گر آب حیوان داردش
دور از من آن کو دور شد از چون تویی نزدیک منتلخ است عیشش در فلک در شکرستان داردش
پروانه ای کش ناگهان شمعی به مهمان در رسدخود را مگر بریان کند، دیگر چه مهمان داردش؟
بیچاره خسرو را گهی هوش همی باشد، ولیهوشی که از مردم برد گو تا به سامان داردش