شمارهٔ ۱۲۰۰
گه گه نظری باز مدار از من درویشچون منعم بخشنده به در یوزه درویش
ما را دل صد پاره و لعلت نمک آلودمشمار که تا روز اجل به شود این ریش
حسن تو فزون باد و جفای تو فزون ترتا درد دل خسته من کم نشود بیش
جانا، مکش اکنونم ازان شیوه که دانیکان صبر نمانده ست که می کردم ازین پیش
خوش باش که آن غمزه خون ریز تو ما راچندان نگزارد که گشایی تو سر کیش
ایمن ز خیال تو نیم با همه پرسشقصاب نه از مهر کند تربیت میش
ساقی منگر توبه، قدح بر سر من ریزتا غرقه شود این خرد مصلحت اندیش
ایمان من اندر شکن زلف بتان شدکافر کندم دل که اگر گردم ازین کیش
ای آن که زنی طعنه به خسرو ز پی عشقتو فارغی از درد که من خوردم ازین نیش