شمارهٔ ۹۴۱
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انمیتوانمکرد۷ بیت
مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کردحکایت دل شیدا نمی توانم کرد
تو حال من خود ازین روی زرد بیرون برکه من به روی تو پیدا نمی توانم کرد
درونه خون شد و سختی جان من بنگرکه دل هنوز شکیبا نمی توانم کرد
بدین خوشم که تو باری درون جان منیمن ار به خاطر تو جا نمی توانم کرد
ازان گهی که تماشای روی تو کردمبه هیچ باغ تماشا نمی توانم کرد
مگر تو خود به کرم باز بخشی این دل ریشکه من ز شرم تقاضا نمی توانم کرد
گذاشتم دل خسرو به زلف تو، چه کنم؟ز دزد خواهش کالا نمی توانم کرد