گنج

شمارهٔ ۱۵۳۱

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ستان۸ بیت
سر مست رود چو در گلستانپامال کند جمال بستان
من ناله کنان ز غم همه شباو خفته به ناز در شبستان
یارب که از آن خدای ناترسانصاف من شکسته بستان
ای چشم ترا به کشتن منیک غمزه و صد هزار دستان
هم مستی و هم خوشی و همه وقتخوش باد همیشه وقت مستان
فریاد ز بلبلان برآمدمخرام به ناز در گلستان
داغی که فراق بر دلم کردبشکاف و ببین، هنوز هست آن
شد کشته به دست جور خسروآخر نگهی به زیر دستان