گنج

شمارهٔ ۷۵

دلم در عاشقی آواره شد آواره‌تر باداتنم از بیدلی بیچاره شد بیچاره‌تر بادا
به تاراج عزیزان زلف تو عیاری‌ای داردبه خونریز غریبان چشم تو عیاره‌تر بادا
رُخَت تازه‌ست و بهر مردن خود تازه‌تر خواهمدلت خاره‌ست و بهر کشتن من خاره‌تر بادا
گر ای زاهد، دعای خیر می‌گویی مرا این گوکه آن آواره از کوی بتان آواره‌تر بادا
همه گویند کز خونخواریش خلقی به جان آمدمن این گویم که بهر جان من خونخواره‌تر بادا
دل من پاره گشت از غم نه زانگونه که بهْ گرددوگر جانان بدین شاد است، یارب، پاره‌تر بادا
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تربه آب چشم پاکان دامنش همواره، تر بادا