شمارهٔ ۱۹۰۸
چو لب زنی به می و در میان بگردانیمن آن شراب نگویم که جان بگردانی
مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟که مست بی خبرم در جهان بگردانی
گران رکابی حسنت بس است مستی ماچه حاجت است که رطل گران بگردانی
خوش آن زمان که بری نام عاشقان، وانگاهکه نام من به لب آید، زبان بگردانی
مرا بکشتی و خصمان به خون گرت گیرندبه یک کرشمه دل همگنان بگردانی
رسد که روی بگردانی از رهی، لیکنچگونه روی من از آستان بگردانی
فدای چشم توام وز سرم کنی زندهگرم تو بر سر آن ناتوان بگردانی
سوار می روی و تیر آه می باردتو آن نه ای که از اینها عنان بگردانی
رسید یار، توانی که ای رقیب، امروزبلای آمده از عاشقان بگردانی
غلام رویم و گر ببینی آن رخ، ای زاهدغلام تو شدم، ار چشم ارزان بگردانی
به خون خسرو مسکین، چو تشنه است، بکوشمگر که آن دل نامهربان بگردانی