شمارهٔ ۱۶۰۱
سبزه همان و گل و صحرا همانباغ همان، سایه همان، جا همان
گرد چمن شاهد زیبا بسیدر دل من شاهد زیبا همان
پهلوی من صد بت جان بخش، وایآن که مرا می کشد، الا همان
در چمنی هر کس و من بر درشباغ من آن است و تماشا همان
نام نماند از دل و جان و هنوزعشق همان است و تمنا همان
چشم مرا سیل ز دریا گذشتسوختگی دل شیدا همان
قهر تو لطفی ست که عشاق راخار همان باشد و خرما همان
فرق میان دو لبت کی توانخضر همان است و مسجد همان
از تو بلا وز دل خسرو رضاکز تو همان شاید و از ما همان