شمارهٔ ۱۰۳۵
آن مست ناز جان جهان که می رودوان گل به دست سرو روان که می رود
بنگر که با دلی که کشانی همی بردتا بهر خاطر نگران که می رود
زین سوی منگرید که کشته از آن کیست؟زان سو نگه کنید که جان که می رود
جانا، دلم مبین که چو چاوش در فغانستاین بین که در رکاب و عنان که می رود
دی جان همی سپردم و او بود بر سرمامروز یاد تاج سران که می رود
از خواب جسته ای که مرا بوسه زد کسیباری نه جایز است گمان که می رود
دور از دهان من لب تست آنک شکر استبنگر که این شکر به دهان که می رود
گفتی که بنده شو، بکنم من هزار شکردانم که این سخن به زبان که می رود
گفتی که من جفا نکنم، گر نمی کنیهر روز پیش شاه فغان که می رود
خسرو که می کشد ز تو دامن، به حیرتمکز بهر زیستن به امان که می رود