شمارهٔ ۱۸۸۱
تا تو روی چو ماه بنمایینتوان دید روی بینایی
نیم بالای تو نباشد سروکه تو سرو تمام بالایی
به تماشا قدم چه رنجه کنی؟تو که سر تا قدم تماشایی
گویی از حسرت نبات لبتشیشه گر گشت چرخ مینایی
روی بنمای تا درو داریمکز رخ آیینه مصفایی
پیشتر زانکه برد دانی رنگنتوانی که روی بنمایی
پیش زلفت فتاده ام شبهادیو می گیردم ز تنهایی
بسته زلف را بگو، یاریکای فلان، در کدام سودایی؟
بی تو چون زلف تو پس آمده امچه شود، گر به رفق پیش آیی؟
بوسه ای چند بنده خسرو رابر لب خود برات فرمایی