شمارهٔ ۱۵۱۰
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردنحرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن
لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتنشمایل خوانم آن یا شکل یا خود مردم آزردن
چه رویست آن، تعالی الله که نتوان زیستن بی او؟چه شکل است آن نمی دانم که نتوان پیش او مردن؟
گهی از رخ فشاندگان گرد و گه در دامن افگندنگهی بر روی بردن دست و گه در آستین کردن
اگر گویم که دارم بر لبت کاری به جای لبروا باشد چنین در کار ما دندان فرو بردن
ز زلفت می کشم بسیار تاب از روی تو روزیپریشانی چه آرد چون تویی را دست در گردن؟
خوش است آن لب گزیدن گاه شورانگیزی خندهاگر چه نیست از معهود حلوا با نمک خوردن
مپرور، خسروا، در دل خیال خوب رویان رانشاید دشمن خود را به خون خویش پروردن