گنج

شمارهٔ ۱۶۳۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ستان۹ بیت
از آن خویش کنم من که جان دهم بستانکه ز آن خود نشنوی تو به حیله و دستان
بدین صفت که ز سر تا قدم همه شکریحلال بادت شیری که خوردی از پستان
چه باشد ار به سر وقت من رسی وقتیچو مکرمان به سوی کلبه تهی دستان
برون خرام که تا پارسای ثابت حالفدم درست نیارد نهاد چون مستان
مرا که دعوی بازار زهد و تقوی بودبه یک کرشمه چشمت تمام بشکست آن
من ضعیف چه مرد غمت که بازوی عشقبه پنجه تاب دهد دست رستم دستان
صلای عیش دهندم مرا که دل جایی ستچه جای رفتن باغ است و گشتن بستان
غلام ناله دیوانگان روی توامخوش است زمزمه مرغ در بهارستان
گهی گهی دل من شاد کن به دشنامیدعای خسرو مسکین بدین قدر بستان