شمارهٔ ۱۵۵۹
جان من از بیدلان، آخر گهی یادی بکنور به انصافی نمی ارزیم، بیدادی مکن
شادمانیهاست از حسن و جوانی در دلتشکر آن را یک نظر در حال ناشادی بکن
هر شبی ماییم و تنهایی و زندان و فراقگر توانی از فرامش گشتگان یادی بکن
گر به دولت خانه وصلم نخوانی، ای پسرباری اینجا آی و سر در محنت آبادی بکن
امشب این هجران عاشق کش نخواهد کشتنمای مؤذن، گر نمردی، بانگ و فریادی بکن
خاک کویت کردم اندر چشم تو زین آب و گلهم درین خانه ز بهر خویش بنیادی بکن
اشک خسرو را نهان در کوی خود راهی بدهجوی شیرین را روان از خون فرهادی بکن