شمارهٔ ۴۶۵
رخی داری که وصف آن به خاطر درنمیگنجدشراب لذت دیدار در ساغر نمیگنجد
کسی را در دهان تنگ خود چندین شکر گنجدکه تو میخندی و اندر جهان شکر نمیگنجد
کجا چیده بود آن مو همه کز لب برون آریز تنگی در دهان تو چو مویی در نمیگنجد
خیالت چون به چشم آمد، برون شد مردم چشممکه در یک دیده مردم دو مردم در نمیگنجد
مرا سودای آن خط همچو دفتر ساخت تو بر توبگردانم ورق اکنون که در دفتر نمیگنجد
درآ در چشم و بیرون کن خیالات دگر کآنجانگنجد مو که دو سلطان به یک کشور نمیگنجد
مرا گویی که دل بر یار دیگر نه، نهم، لیکنهمین در دل تو میگنجی، کس دیگر نمیگنجد
ز هجرت موی شد خسرو، ولی از شادی وصلتببین آن موی را باری که در کشور نمیگنجد