شمارهٔ ۱۰۶۴
به ره جولان که دی سلطان من زدسنان در سینه ویران من زد
خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپشلگد بر جان بی سامان من زد
نکردم ایستادی، گریه، هر چنددوید و دست در دامان من زد
چه گریه است این که دل رست و جگر نیزبه هر خاکی که این باران من زد
چراغ وصل من نفروخت، هر چندکه عشق آتش به خان و مان من زد
دلم ویران شد و دزد خیالشدرین ویرانه راه جان من زد
غلام اوست خسرو، گر کشد زارنباید طعنه بر سلطان من زد