شمارهٔ ۱۱۸۸
شد آن که پای مرا بوسه می زند او باشبیار باده که گشتم قلندر و قلاش
چو تو به رفت سر صوفیی چو من، ای مستبه جرعه تر کن و هم از سفال خم بتراش
مرا ز مقنع زاهد کنید خرقه زهدکزین لباس فرو پوشم آن عبادت فاش
منم ز عشق تو خشخاش ذره ذره ولیبه مته چند توان سر برید از خشخاش؟
شدیم ما همه بی پوست، بس که چهره مابر آستانه سیمین بران گرفت خراش
به بزم آنکه دعایی کنند اهل صفازهی سعادت، اگر طعنه ام زنند اوباش
اگر ز خامه کج افتاد نقش ما، چه کنیم؟چگونه عیب توانیم کرد بر نقاش!
نبود بر در مسجد چو خسروا، بارمگرو به خانه خمار کردم این تن لاش