شمارهٔ ۲۳۷
یا رب، اندر دل خاک آن گل خندان چونستماه تابان من اندر شب هجران چونست
من چو یعقوب ز گریه شده ام دیده سفیدآخر آن یوسف گمگشته به زندان چونست
من درین خاک به زندان غم از دوری اواو ز من دور به صحرا و بیابان چونست
گوهری بود کزین دیده بغلطید به خاکدیده خود خاک شد، آن گوهر غلطان چونست
بر تن نازک او برگ گلی بودی، حیفهست انبار گل اکنون، به ته آن چونست
همه جان بود ز بس لطف چو جان بی تناین زمان در ته گل با تن پنهان چونست
سبزه چون خضر ز پیراهن خاکش برخاستدر هوای عدم آن چشمه حیوان چونست
مردمان باز مپرسید ز خسرو که کنوندر غم دوست ترا دیده گریان چونست