شمارهٔ ۸۶۵
آن نخل تر که آب ز جوی جگر خوردبیچاره بلبلی که از آن نخل برخورد
کشت شبت به دست نیاید، وه ای رقیبجایی که پا گرفت، خدنگ سحر خورد
من بیخود اینچنین ز رخش گشتم، ای حریفورنه کسی شراب ز من بیشتر خورد؟
من کیستم که بر در تو پی سپر شوم؟حاشا که خون من به چنان خاک در خورد
جان شد خراب هم به می اول و هنوزدیوانه باش تا دو سه روزی دگر خورد
بهرمی مراد فراوان بود حریفمرد آن بود که تیغ سیاست به سر خورد
ای پاسبان، ز خواب چه پرسی، ز عمر پرستا آنکه جاهل است غم خواب و خور خورد
خوش طوطیی ست خسرو مسکین به دام هجرکز بخت خویش غصه به جای شکر خورد