شمارهٔ ۸۶۴
سیمین زنخ که طره عنبرفشان برددل را در افگند به چه و ریسمان برد
می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلندکو باغبان که تا سر سرو روان برد
تیغ ار چه می برد همه پیوندهای جانفرقت بتر که همدمی دوستان برد
کسی دردناکتر بود از ضربت فراق؟جلاد گر به گاه قصاص استخوان برد
بر عقل خویش تکیه مکن پیش عشق، از آنکدزدی ست کو نخست سر پاسبان برد
ای هجر سخت پنجه، ببر بند بند منعیب است آنکه ترک ز مستی کمان برد
جانا، به نام گفتن تو جان به لب رسیدکس نیست وه که تا چو منی را زبان برد
یکبار سر بر و برهان مستمند راتا چند تیغ جور تو نامهربان برد
تو جان خسروی و به جان و سرت که گرنبود امید وصل، ز جان و جهان برد