شمارهٔ ۱۹۳۸
پیش از این من با جوانان آشنایی کردمیکاشکی زیشان هم از اول جدایی کردمی
از دل گمگشته اکنون گوش نتوانم نهادزانکه اول وصف خوبان ختایی کردمی
زین دل دوزخ اگر افروختی شمع مرادوقتی آخر شام غم را روشنایی کردمی
یک سخن شیرین ندارم یاد از آن رویی که آنبر جراحتهای جانی مومیایی کردمی
توبه داد این چشم شاهدباز و این شاهد مرازانچه من وقتی حدیث پارسایی کردمی
ای خوش آن شبها که از بهر گدایی بر درتبر سر کوی تو بر درها گدایی کردمی
خلعت تیغت ز خون بایستی اندر گردنمتا میان عاشقانت خودنمایی کردمی
از پی تو دوست می دارم غمت را، ورنه منبا چنان بیگانه ای کی آشنایی کردمی
زاغ نالان است خسرو بی رخت وز خار هجرگر گلی بودی ز تو، بلبل نوایی کردمی