شمارهٔ ۱۴۴۰
ببین که باز به دست تو اوفتاد دلممتاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟
بگشت گرد سر زلف نیکوان چندانکه خویشتن را چندان به باد داد دلم
به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلفبه باد شد، چو پریشان بیوفتاد دلم
هزار عهد بکردم که ننگرم رویشچو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم
تمام عمر من اندر غم جوانان رفتکه هیچ گاه ازایشان نبود شاد دلم
بد است صورت خوبان نظر نباید کردکه یاد دارد این پند از اوستاد دلم
دلت به ناخوشی روزگار سوختگاناگر خوش است، همه عمر خوش مباد دلم
از آنگهی که شدم با تو دوستی، هرگزز دوستان گذشته نکرد یاد دلم
نماند خسرو محروم، بخت اگر این استزهی محال که یابد گهی مراد دلم