شمارهٔ ۱۲۳۳
مده پندم که من در سینه سودایی دگر دارمزبان با خلق در گفت است و دل جایی دگر دارم
خرامان هر طرف سروی و جان من نیاسایدکه من این خار خار از سرو بالایی دگر دارم
مرا این تشنگی از بهر آبی دیگرست، ارنهنمیبینی که در هر دیده دریایی دگر دارم
طبیبا، خویش را زحمت مده چون به نخواهم شدکه من اندر سر شوریده سودایی دگر دارم
ترا گر رای خونریز من مسکینست، بسم اللهچه می پرسی ز من، جانا، نه من رای دگر دارم
به بازار تو دل را من برید یک نظر کردمکرم کن یک نظر دیگر که کالایی دگر دارم
همه مستی من در کار چشم و زلف و رویت شدلبم خاموش و در هر یک تقاضایی دگر دارم
مران سوی کسانم چون تنم شد خاک در کویتنماند آن سر که جز پای تو دریایی دگر دارم
نمی اندیشی از دمهای سرد من، نمی دانیکه در هر کو چو خسرو بادپیمایی دگر دارم