شمارهٔ ۳۲۰
ز بس که گوش جهانی پر از فغان من استبه شهر بر سر هر کوی داستان من است
ز بیدلی، اگرم جان رود، عجب نبودچو دل نمی دهدم آنکه دلستان من است
دعای عمر کنندم، ولی قبول مبادمرا چو زنده نمی خواهد آنکه جان من است
ز زخم چابک هجران دمی رسم به عدماگر نه پنجه امید در عنان من است
چو شمع سوختم، ار نام گفتمش همه شبمرا زبانه آتش همین زبان من است
میان جان و تنم دوری افتد و ترسمز دوریی که میان تو و میان من است
تو در میان من از جان خسته تنگ میاکه یک دو روز درین خانه میهمان من است
مبین گدایی من بر درت که در همتتوانگرم که غمت گنج شایگان من است
درون من همه شب چون چراغ می سوزدمگر فتیله آن مغز استخوان من است
تو زان من نشوی، گر چه بخت آنم نیستهمین بس ست که گویی که خسرو آن من است