گنج

شمارهٔ ۹۰۴

مهی بر آمد و از ماه من خبر نرسیدنسیمی از سر آن زلف تازه تر نرسید
کدام دیده خونبار شد عنانگیرش؟که دور مانده من هیچ از آن سفر نرسید
زبان ز پرسش آیندگانم آبله شدکز آن مسافر ره دور من خبر نرسید
بسوختم به شب هجر و کنج تنهاییکه کس ز حال من مستمند بر نرسید
کجا به صحبت یاری به عیش بنشستم؟که هجر تیغ کشیده دو اسپه در نرسید
ز خون دیده نوشتم هزار نامه دردهنوز قصه اندوه من، به سر نرسید
گذشت بر دلم اندوه صد هزار قیاسهنوز این شب هجر مرا سحر نرسید
به صد دعا نظری خواست در رخش، خسرودر انتظار بمرد و بدان نظر نرسید