شمارهٔ ۳۲۸
کسی که عشق نبازد نه آدمی سنگ استبلای عشق کشد هر که آدمی رنگ است
چه نقش بندی از اندیشه ای که بی عشق استچه روی بینی از آیینه ای که در زنگ است
هزار پاره کنم جان مگر که در گنجدکه چشم خوبان همچون دهان شان تنگ است
رها کنید که تن در دهم به بدنامیکه نام نیک در آیین عاشقی ننگ است
سماع در دل من کار کرد و سینه بسوختهنوز مطرب ما را ترانه در چنگ است
تو، ای صنم، که مرا در دلی چه سود ازانکه در میان من و دل هزار فرسنگ است
به جنگ تیغ مکش، سر به آشتی برگیرکه حاصل است به صلحت هر آنچه در جنگ است
به خشم می روی و در تو کی رسد خسروکه ره دراز و قدم سست و بارگی لنگ است