گنج

شمارهٔ ۱۱۵۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: امیخواندش۹ بیت
ما به جان درمانده و دل سوی ما می خواندشوه که این بر خود نبخشوده کجا می خواندش؟
تا هوس بد زیستن، دل را همی گفتم مخوانچون ز جان برخاستم بگذار تا می خواندش
چون ستاده بهر رفتن دین و دل بیگانه خواهغیرتی هم نیست کز دست صبا می خواندش
خیز، ای ابرو ببر زین دیده آبی و بشویپای آن سرو و بگو آنگه که ما می خواندش
مردمان را زو بلای دل، مرا تشویش جانمن قیامت خوانم و خلقی بلا می خواندش
چشم او در جادویی تا خلق دیوانه شوندخلق دیوانه شده هر دم دعا می خواندش
خوانمش در جان و گوید خانه من نیست اینبا چنین بیگانگی دل آشنا می خواندش
ما و مردن بر درش، مشتاق را با آن چه کار؟کو همی راند ز پیش خویش یا می خواندش
راست می گویند، باشد کور عاشق، زانکه نیستخاک پایش، چشم خسرو توتیا می خواندش