گنج

شمارهٔ ۱۹۹

قافیه: انمننرفت۷ بیت
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفتنقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت
کی به هجرانش چو جان مستمند من نسوختکس به دنبالش به جز اشک روان من نرفت
من بدان بودم که پایش گیرم و میرم به دستچون کنم کوگاه رفتن در میان من نرفت
اندران ساعت که از پیش من شوریده بخترفت آن بدخو، چرا آن لحظه جان من نرفت
دل ز من دزدید و سرتا پای او جستم، نبودزیر زلفش بود و در آنجا گمان من نرفت
آن زمان کان قامت چون تیر بر من می گذشتوه چرا پیکانی اندر استخوان من نرفت
بس که مرغ نامه بر از آه خسرو پر بسوختنامه دردم بدان نامهربان من نرفت