شمارهٔ ۱۹۵۳
ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمیدر هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی
گه گه به ناز شانه کن آن زلف را، مگردلهای دورمانده برون آید از خمی
مویی شدم ز هجر و تو گویی کز این قدرکاین از پی من است نگنجم به عالمی
در رشک آن که در غم تو گرددم شریکمی میرم و غم تو نگویم به همدمی
گر جان رود، تو پرسش بیماریم میاترسم که در دل آیدت از دیدنم نمی
افسوس مردنم مخور، ای پادشاه حسنزیرا گدای مرده نیرزد به ماتمی
چون درد کهنه در دل من یادگار تستیارب مباد درد مرا هیچ مرهمی
گر بی تو در بهشت برندم، زنم ز آهآتش در آن بهشت که گردد جهنمی
نبود عجب که مهر تو می روید از زمینهر جا که از دو دیده خسرو چکد نمی