گنج

شمارهٔ ۹۵۳

دل ز تو بی غم نتوانیم کرددرد ترا کم نتوانیم کرد
جرعه ای از جام جفا می کشیمرطل دمادم نتوانیم کرد
کرد غمت بر دل مسکین ماآن چه که بر غم نتوانیم کرد
پیش تو خواهیم که آهی کنیمآه که آن هم نتوانیم کرد
از خنکی های دم سرد خویشدست فراهم نتوانیم کرد
با دل ریش از تو به هر غصه ایقصه مرهم نتوانیم کرد
خسرو، از آن خیر نیابیم برگحله آدم نتوانیم کرد