گنج

شمارهٔ ۳۱۸

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ت۹ بیت
گیرم که نیست پرسش آزادگان فنتکم زانکه گاه آگهیی باشد از منت
خورشیدوار یک نظری کن که بر درندسرگشته صد هزار چو ذرات روزنت
ترکی و بهر رزم زره نیست حاجتتبس باشد آب دیده عشاق جوشنت
تو دانی و کسان، بحلت باد خون منباری ز بار من بود آزاد گردنت
افتادگان که بر سر کویت شدند خاکدامن کشان مرو که نگیرند دامنت
تو آفتاب حسنی و من در شب فراقوین تیره روزیم شده چون روز روشنت
مردم ازین هوس که چو جان در برت کشمکز جانست زنده هر کس و جان من از تنت
پیکان درون دل مکن، ای پندگو، زیاننی خار پاست اینکه برآید به سوزنت
بهر خدای چهره ز نامحرمان بپوشخسرو بس است بلبل نالان به گلشنت