گنج

شمارهٔ ۱۳۳۱

بخت گویم نیست تا پیش تو سربازی کنمتو به جان چوگان زنی، گر من سراندازی کنم
پوستی دارم که در وی نقد هستی هم نماندبا خریداران غم چون کیسه پردازی کنم؟
با خیالت جان به یک تن، کی روا باشد که منبا فرشته دیو راخانه به انبازی کنم
شرم باد ار جان دشمن کشته را گویم غمتپیش دشمن کی سزد کز دوست غمازی کنم؟
چند نالانم درین ویرانه دور از کوی تومن نه آن مرغم که با بلبل هم آوازی کنم
آفتابم در پس دیوار هجران ماند و منسایه را مانم که با دیوار همرازی کنم
چشم او ترکی ست مست و خنجر خونی به دستوه که با این مست خونی چند جانبازی کنم؟
سرو گفتش «خط دهم از سبزه پیش بندگیشگر ز آزادی برم با خود سرافرازی کنم »
هر کسی گوید که «گو حال خودش، خسرو، به شعر»دل کجا دارم که دعوی سخن سازی کنم