شمارهٔ ۱۱۶۸
آنکه از جان دوست تر می دارمشگر مرا بگذاشت من نگذارمش
دل بدو دارم ز من رنجید و رفتمی دهم جان تا مگر باز آرمش
آنکه در خون دل من خسته استمن دو چشم خویش می پندارمش
قالب بی روح دارم، می برمتا به خاک کوی او بسپارمش
می دهم جان روز و شب در کوی دوستگوهری زین بیش اگر در کارمش
روی در پای تو می مالم، مرنجگر به روی سخت خود می آرمش
گر چه رویش داد بر بادم چو زلفهمچنان جانب نگه می دارمش
گر چه هست او یار من، من یار اومن کجا یارم که گویم یارمش!
هیچ رحمی نیست بر بیمار خویشآن طبیبی را که من بیمارمش
با دل خود گفتم او را، چیستی؟گفت خسرو، او گل و من خارمش