شمارهٔ ۱۹۵۷
یار است و صد کرشمه، شهر است و خوبروییماییم و طعن دشمن، خلقی و گفتگویی
او بد کند به شوخی، من جز نکو نگویمچون گویم اینکه با من بد می کند نکویی
بیخود شدیم، ساقی، زان نازنین مجلسساغر به دیگران ده، ما را بس است بویی
موی میانت بنشست اندر تن چو مویمبا آنکه در نگنجد، مویی میان مویی
دارم تنی سفالین دل سختی تو بر سرکس سنگ را چه گوید، گر بشکند سبویی
یک ره ترا ببینم، پس پیش تو بمیرممن بیش از این ندارم، در عالم آرزویی
ابروت همچو مژگان، ای شهسوار خوبانحالی برای بازی دارم سری چو گویی
مجنون، شنیده باشی، کز دست عشق چون شد؟پیش آی تا ببینی درمانده ز آرزویی
سیلی ز هیچ باران در کوی او نیامدگر آب دیده ما با خود نبرد جویی
تو می روی و خسرو نعره زنان به پیشتسلطان و صد تجمل چاوش وهای و هویی