شمارهٔ ۱۶۸۸
تا شدم چشم آشنا با روی توچشمه ها از من روان شد سوی تو
بس که مویت در خیال من نشستدر خیالم کین منم با موی تو
عاشق روی توام کز بس صفاروی توان دیدن اندر روی تو
من کجا خسپم که از فریاد منشب نمی خسپد کسی در کوی تو
گفتیم بی روی من در گل مبینچون کنم، می آیدم زو بوی تو
نفگنی در گردنم دستی که نیستاین کمان را طاقت بازوی تو
سر به زانو مانده ام از دامنتتا چرا بوسد سر زانوی تو
بنده خسرو از سر جان خواستتتا نشیند ساعتی پهلوی تو