شمارهٔ ۱۶۸۷
لاله دمد از خون شهیدان غم اوتا حشر در آیند به خوان علم او
از جور و وفا و ستم هر که بپرسیدر عشق مساوی ست وجود و عدم او
می زد رقم غالیه نقاش سیه کاربشکست ز رشک خط سبزت قلم او
در پای خم امروز چو من صاف دلی نیستجز درد که پیوسته بود در قدم او
خسرو چو خورد می ز سفال سگ کویشجمشید حسد می برد از جام جم او