گنج

شمارهٔ ۱۸۹۴

ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجویخزانست در چمن عاشقان، بهار مجوی
دلم به صحبت مستان و شاهدان خو کردنشان تقوی ازین رند دردخوار مجوی
چو من ز خون دل سوخته سیه رویمسپید رویی من زین سیاه کار مجوی
نروید از گل من جز گیاه بدنامیگل سلامت ازین خاک خاکسار مجوی
به جز فساد ز فاسق دگر عمل مطلببه جز وفا ز مقامم دگر شمار مجوی
ز اهل میکده جز ناکسی جمال مخواهبه کنج مزبله جز ماکیان شکار مجوی
دلا، چو هدیه جان پیشکش نخواهی کردبر آستانه سلطان عشق بار مجوی
سوار چابک من، آمدم به بندگیتقرار بندگیم ده، ولی فرار مجوی
چو خسرو راز بتان زینهار نتوان یافتمجو رهایی از آن بند و زینهار مجوی