گنج

شمارهٔ ۱۵۲۳

خوش آمد با توام دیدار کردننظر در روی چون گلنار کردن
کشیدن باده بر روی تو، وانگاهتماشای گل و گلزار کردن
چه خوش باشد ترا از خواب مستی،به زخم بوسه ها بیدار کردن
ز من در پیش تو کاری نیابدبه جز نظاره دیدار کردن
نیارم از لبت دل را جدا کردکه نتوان خون ز خون بیزار کردن
به جرم عشق اگر خونم بریزندنخواهم هرگز استغفار کردن
به شمشیری نگردم منکر از عشقز تو کشتن، ز من اقرار کردن
مگو خسرو که اینها گفتنی نیستنمی شاید سخن بسیار کردن