شمارهٔ ۸۴۳
اهل خرد که دل به جهان در نبستهاندزان است کز وی آرزویی برنبستهاند
دل را فراخ کن ز پی صید آسمانزیرا ملک به دام کبوتر نبستهاند
راه ار دراز، رخش ترا پی نکردهاندنخل ار بلند مرغ ترا پر نبستهاند
جای خرانست آخور رنگین روزگارعیسیوَشان بر آخور او خر نبستهاند
در کار خواجگان چه شوی غرق در گهر؟کاین خانه گل است و به گوهر نبستهاند
تیغ تو زیوریست، چه خصمی همیکشی؟بفگن که اهل معرکه زیور نبستهاند
خست سر تو کرد نگون پیش ناکسانورنه ز چرخ نقش تو کمتر نبستهاند
منت منه بداده که بخشنده ایزد استچون رزق را به روی کسی در نبستهاند
خسرو زبان کاذب خود را صفت مکنشمشیر چوب را کمر زر نبستهاند