شمارهٔ ۹۹۵
آنچه یک چند آب حیوان کردلب لعلت هزار چندان کرد
چون بدید آفتاب رنگ لبتلعل را زیر سنگ پنهان کرد
ابر از رشک در دندانتگوهر خویش را پریشان کرد
تو بت آزری و نقش رختآتش سینه را گلستان کرد
تا نروید گلی چو تو در باغاز دم سرد من زمستان کرد
چشم بن دور از چنان روییکه از او چشم دور نتوان کرد
عاشقان را نهاد چشم تو بندوانگه اندر چه زنخدان کرد
دل در آویخت جعد تو به رسنوانگه از غمزه تیر باران کرد
هیچ روزی نگشت سایه که غمنه سرم راچوسایه گردان کرد
گشت ویران زگریه خانه چشمغم چنین چند خانه ویران کرد
دید خسرو خطت چوبالب گفتکه خضرمیل آب حیوان کرد