گنج

شمارهٔ ۶۰۸

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ازخود۷ بیت
ما را چه جان باشد که تو بر ما فشانی ناز خودبر شیر مردان تیز کن چشم شکار انداز خود
صد جانست نرخ ناز تو از بهر جان سوختهبر چون منی ضایع مکن بشناس قدر ناز خود
جان باختم در کوی تو رنجه شدی، چه کم شود؟گر طاقت آری بازییی از عاشق جانباز خود
هر گاه گاهی از دلم خواهم برآرم ناله ایگه خود به حیرت گم شوم، گه گم کنم آواز خود
بسته نمی گردد شبی چشمم به جز خون جگربسته چنین بینم مگر شبها دو چشم باز خود
دردست اندر جان من، کس چون منی باور کند؟چون کس ندارد درد من، پیش که گویم راز خود؟
خود کشت خسرو خویش را کافتد ترا بر وی نظربیهوده تهمت می نهی بر غمزه غماز خود