گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱پاکا منّزها متعالی مهیمناشمارهٔ ۲کاش که من بودمی هم ره باد صباشمارهٔ ۳به آب توبه فرو شستم آتش صهباشمارهٔ ۴همت مجنون نکرد جز به حبیب التجاشمارهٔ ۵دانی چه مصلحت را بل‌غار شد بخاراشمارهٔ ۶توبه بشکستند ما را برسرجمع آشکاراشمارهٔ ۷چو عکس لعل تو بر دیده بگذرد ما راشمارهٔ ۸چو به ترک تاز بردی دل مستمند ما راشمارهٔ ۹نه کسی که باز پرسد ز فراق یار ما راشمارهٔ ۱۰گر هیچ دلی داری دریاب دل ماراشمارهٔ ۱۱به سرنمی شود از روی شاهدان ما راشمارهٔ ۱۲چنان به روی خود آشفته کرده‌ای ما راشمارهٔ ۱۳چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب راشمارهٔ ۱۴از من چه شد که یاد نیامد حبیب راشمارهٔ ۱۵عیبم مکن که دوست ندارم رقیب راشمارهٔ ۱۶رفتم و دریافتم پیر خرابات راشمارهٔ ۱۷برخیز ساقیا بده آب حیات راشمارهٔ ۱۸دیر شد تا دوست می دارم تراشمارهٔ ۱۹گر تو نگویی به من من به که دانم تراشمارهٔ ۲۰ای با جفا در ساخته با ما نمی‌سازی چراشمارهٔ ۲۱شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح راشمارهٔ ۲۲از دست بدادم دل شوریده خود راشمارهٔ ۲۳تشنه ام ساقی بیاور کاس راشمارهٔ ۲۴ساقی ز بامداد روان کن کئوس راشمارهٔ ۲۵ره نباشد در حریم عشق هر اوباش راشمارهٔ ۲۶ای پیک مشتاقان بگو این بی دل مشتاق راشمارهٔ ۲۷در عشق اعتبار منه صلح و جنگ راشمارهٔ ۲۸ساقی بیار از بامداد آن آب آتش رنگ راشمارهٔ ۲۹عشق پیدا می‌کند تنها مراشمارهٔ ۳۰مگر حبیب کند چاره، عن‌قریب مراشمارهٔ ۳۱تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مراشمارهٔ ۳۲تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مراشمارهٔ ۳۳یقینم که ضایع نماند مراشمارهٔ ۳۴بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم راشمارهٔ ۳۵برفت و بر سر آتش نشاند یار مراشمارهٔ ۳۶با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مراشمارهٔ ۳۷خوشا مطالعه کردن جمالِ بستان راشمارهٔ ۳۸می بیارید و به می تازه کنید ایمان راشمارهٔ ۳۹زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان راشمارهٔ ۴۰به کام دل بدیدم خویشتن راشمارهٔ ۴۱چه شود گر بپذیری من تر دامن راشمارهٔ ۴۲طاقت بار ملامت نبود گردون راشمارهٔ ۴۳به زیر طاق دو ابرو ساحرند او راشمارهٔ ۴۴مگر صبا برساند سلام یارو راشمارهٔ ۴۵وقتی ز ما یاد آمدی هر هفته‌یی آن ماه راشمارهٔ ۴۶هرگز مه آزمای دگر آزموده راشمارهٔ ۴۷کیست که چاره ای کند جانِ به لب رسیده راشمارهٔ ۴۸ساقیَکِ ظریف من جامکِ آبگینه راشمارهٔ ۴۹نظر از جانب ما کن زکات زندگانی راشمارهٔ ۵۰اگر تو تازه کنی با من آشنایی راشمارهٔ ۵۱خنک دلی که زمام رضا دهد به قضاشمارهٔ ۵۲ما همانیم که بودیم و ز یادت به وفاشمارهٔ ۵۳یارب به عفو توست امید نجات ماشمارهٔ ۵۴ما برفتیم و تو دانی و دل غم خور ماشمارهٔ ۵۵خیز ای غلام باده درافکن به جام ماشمارهٔ ۵۶جای گنج است کنج خانهٔ ماشمارهٔ ۵۷اگر آدم نیفتادی برون ازجنت مأواشمارهٔ ۵۸مرا دلی ست ز تیمار بی دلی در واشمارهٔ ۵۹کار ما بیرون شد از ساز و نواشمارهٔ ۶۰گذشت بر سرم از دست دل قیامت‌هاشمارهٔ ۶۱بسیار عمرها و بسی روزگارهاشمارهٔ ۶۲جام پر جان کن بیاور ساقیاشمارهٔ ۶۳در خرابات گدایان ز سر ناز میاشمارهٔ ۶۴ای جانِ به لب رسیده بشتابشمارهٔ ۶۵در سِتر ابر چند توان داشت آفتابشمارهٔ ۶۶غذا چون کنم دردی از آفتابشمارهٔ ۶۷یاد آن شبها که بودی در کنارم آفتابشمارهٔ ۶۸دوش می دیدم که بودی در کنارم آفتابشمارهٔ ۶۹ای در نقاب حسن نهان کرده آفتابشمارهٔ ۷۰آدینه مست مرا دید محتسب خرابشمارهٔ ۷۱خوش بود بر طلوع صبح شرابشمارهٔ ۷۲روز برف است بیایید و بیارید شرابشمارهٔ ۷۳وقف کردم هستی خود بر شرابشمارهٔ ۷۴ای دلم با تو چو در شیشه ی شفاف شرابشمارهٔ ۷۵راحت روح شاهدست و شرابشمارهٔ ۷۶کاش برون آمدی یوسف ما از نقابشمارهٔ ۷۷ماه نو بنمود رخسار از نقابشمارهٔ ۷۸قیامت بر انگیخت ما را ز خوابشمارهٔ ۷۹وقت خواب است بینداز بتا جامه ی خوابشمارهٔ ۸۰دوش مرا حالتی روی نمودی عجبشمارهٔ ۸۱مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادبشمارهٔ ۸۲مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشبشمارهٔ ۸۳دوش آمد بر سرم سرو خرامان نیمه شبشمارهٔ ۸۴چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوبشمارهٔ ۸۵قیامت است سفر کردن از دیار حبیبشمارهٔ ۸۶زهی قدر من گر وصال حبیبشمارهٔ ۸۷بیمار عشق را چه مداوا کند طبیبشمارهٔ ۸۸به وعده مده بیش از اینم فریبشمارهٔ ۸۹ای شب هجران تو روز حسیبشمارهٔ ۹۰ای باغبان سماع کن آواز عندلیبشمارهٔ ۹۱ز من سرگشته در کویِ خراباتشمارهٔ ۹۲چون لبت مصرکی خیزد نباتشمارهٔ ۹۳یک بوسه زان دو شکَرِ شیرین تر از نباتشمارهٔ ۹۴گرم زمانه دهد از بلای عشق نجاتشمارهٔ ۹۵ما را ز عشق کی بود ای دل به جانت نجاتشمارهٔ ۹۶صبح دم خیز من النوم الصّلاتشمارهٔ ۹۷چون دردمند به حیّ علی الصّلاتشمارهٔ ۹۸گر گذر کردی بتِ ما بر دیارِ سومناتشمارهٔ ۹۹دوستان با جگرِ تشنه رسید آب حیاتشمارهٔ ۱۰۰یاد باد آن شب که خوش کردم شبتشمارهٔ ۱۰۱دوش برقع ز روی باز انداختشمارهٔ ۱۰۲مبصّری که تواند خس از گهر بشناختشمارهٔ ۱۰۳چه باشد ار دهدم روزگار چندان بختشمارهٔ ۱۰۴که دیده‌ای که چو من در فراق یار بسوختشمارهٔ ۱۰۵آتش سودای تو جانم بسوختشمارهٔ ۱۰۶تو را تا با تو باشد چون و چندتشمارهٔ ۱۰۷همنشین درد باید شد چو درمان بایدتشمارهٔ ۱۰۸دل ز دست غم مده گر شادمانی بایدتشمارهٔ ۱۰۹کسی از تو مرا می دهد به وصل بشارتشمارهٔ ۱۱۰هزار جان گرامی فدای خاک درتشمارهٔ ۱۱۱دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب استشمارهٔ ۱۱۲کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب استشمارهٔ ۱۱۳مثل تو را دوست داشتن نه صواب استشمارهٔ ۱۱۴بوی خوشت همره باد صباستشمارهٔ ۱۱۵عشق فرمانده موجودات استشمارهٔ ۱۱۶ما را به روی دوست همه رنج راحت استشمارهٔ ۱۱۷مرا شدن به تماشای یار مصلحت استشمارهٔ ۱۱۸ای یار برشکسته از ما این چه عادت استشمارهٔ ۱۱۹بر من شب فراق چو روز قیامت استشمارهٔ ۱۲۰بر من چرا وساوس شیطان به قوت استشمارهٔ ۱۲۱میروم سویِ خرابات که پیرم آنجاستشمارهٔ ۱۲۲ای بهشتی به بهشت آی که رضوان اینجاستشمارهٔ ۱۲۳از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاستشمارهٔ ۱۲۴هان کجایی که ز هجرانت قیامت برخاستشمارهٔ ۱۲۵بس فتنه کز آن نگار برخاستشمارهٔ ۱۲۶همین که از برم آن سروِ سیم بر برخاستشمارهٔ ۱۲۷قیامت آن زمان از خلق برخاستشمارهٔ ۱۲۸آوازه آن جمال برخاستشمارهٔ ۱۲۹باد از طرفِ شمال برخاستشمارهٔ ۱۳۰دل ببردی و قیامت ز وجودم برخاستشمارهٔ ۱۳۱یار باریک میان تا ز کنارم برخاستشمارهٔ ۱۳۲سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاستشمارهٔ ۱۳۳به عهد حسن تو بس فتنه کز جهان برخاستشمارهٔ ۱۳۴همین که از برم آن سرو سیم تن برخاستشمارهٔ ۱۳۵همین که از برم آن سرو نازنین برخاستشمارهٔ ۱۳۶این سرو خرامان ز گلستان که برخاستشمارهٔ ۱۳۷چون جمله تویی بهانه برخاستشمارهٔ ۱۳۸هرگزت روزی هوای ما نخاستشمارهٔ ۱۳۹ندانسته بودی تو ای دوست راستشمارهٔ ۱۴۰قاعدهٔ روزگار پرورش ناسزاستشمارهٔ ۱۴۱عشق این است که ما راست دگرها هوس استشمارهٔ ۱۴۲مشتاق روی دوست که حالش مشوش استشمارهٔ ۱۴۳آه مِن حُبّکَ مِن حُبّکَ آه این چه قضاستشمارهٔ ۱۴۴جز عشق پیشوا نکند هر که عاشق استشمارهٔ ۱۴۵جهان در سایه خورشید عشق استشمارهٔ ۱۴۶زبان بربسته ای با ما که جنگ استشمارهٔ ۱۴۷می خور که بر اصحاب خرابات حلال استشمارهٔ ۱۴۸هر کو نظرش به جاه و مال استشمارهٔ ۱۴۹دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل استشمارهٔ ۱۵۰دل و جانم آنجا که جان و دل استشمارهٔ ۱۵۱شاد باش ای دل دیوانه که دلبر با ماستشمارهٔ ۱۵۲نکونامی و بدنامی کدام استشمارهٔ ۱۵۳ره عاشقان سپردن نه به پای عقل عام استشمارهٔ ۱۵۴مرا بی باده مستی بر دوام استشمارهٔ ۱۵۵خوی ترکان همه مایل به جفا و ستم استشمارهٔ ۱۵۶آفتاب خُلد روی یار ماستشمارهٔ ۱۵۷دیر شد تا رسم قربان کیش ماستشمارهٔ ۱۵۸یارب آن را که ز ما نیست خبر هیچ غم استشمارهٔ ۱۵۹می بیارید که می داروی درد حکماستشمارهٔ ۱۶۰تا دور آفرینش و تا عمر عالم استشمارهٔ ۱۶۱آن را که در فراق صبوری مسلم استشمارهٔ ۱۶۲هر که را جانی‌ست با جانان ماستشمارهٔ ۱۶۳ابرِ نیسان دیده ی گریان ماستشمارهٔ ۱۶۴جهان پرفتنه از جانانهٔ ماستشمارهٔ ۱۶۵فراق دوستان کاری عظیم استشمارهٔ ۱۶۶دریغ نیست وجودم که در عذاب الیم استشمارهٔ ۱۶۷مرا جانانه ای نامهربان استشمارهٔ ۱۶۸رمضان میرسد اینک دهم شعبان استشمارهٔ ۱۶۹این تویی کت هوس باغ و سر بستان استشمارهٔ ۱۷۰به قامت تو که تشویش سرو بستان استشمارهٔ ۱۷۱مرا به دیدن تو اشتیاق چندان استشمارهٔ ۱۷۲اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان استشمارهٔ ۱۷۳روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان استشمارهٔ ۱۷۴اگر چه هر چه تو گویی صواب من آن استشمارهٔ ۱۷۵میان عاشقان سری نهان استشمارهٔ ۱۷۶بتی فربه سرین لاغر میان استشمارهٔ ۱۷۷ما را به روی دوست شب تیره روشن استشمارهٔ ۱۷۸صبر ما از دوستان ناممکن استشمارهٔ ۱۷۹بده بیار که می مایه ی حیات من استشمارهٔ ۱۸۰اگر عنایت غم نیستی که یار من استشمارهٔ ۱۸۱نتیجه‌ای که ز افکارِ نیم‌جانِ من استشمارهٔ ۱۸۲گر رقیبش دشمن جان است رضوان من استشمارهٔ ۱۸۳شراب خانه ی وحدت که انزوای من استشمارهٔ ۱۸۴سرّی که در اوصاف و مقامات جنون استشمارهٔ ۱۸۵گر بدانی لمن الملک این استشمارهٔ ۱۸۶دلی کآن دل به نور نفس بیناستشمارهٔ ۱۸۷آنجا همه شیر و انگبین استشمارهٔ ۱۸۸کنون که قبله ی من روی آن نگارین استشمارهٔ ۱۸۹بتی لاغر میان فربه سرین استشمارهٔ ۱۹۰شاد کن جان من که غمگین استشمارهٔ ۱۹۱شب هجران تباه اندر تباه استشمارهٔ ۱۹۲می بده که در دادنِ می یاری‌هاستشمارهٔ ۱۹۳تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری استشمارهٔ ۱۹۴خوش ولایت ها که در تحتِ امورِ اولیاستشمارهٔ ۱۹۵با تو ما را اتّصالِ جانی استشمارهٔ ۱۹۶عرق چین تو بویی بر صبا بستشمارهٔ ۱۹۷گر از خیال مرا با تو دوش صورت بستشمارهٔ ۱۹۸یارب مرا خلاص ده از هر چه غیر توستشمارهٔ ۱۹۹ای من غلام آنکه غلام غلام توستشمارهٔ ۲۰۰تو در آ خانه کیا کیست دگر خانهٔ توستشمارهٔ ۲۰۱گر بدانی چه در قنینه ی توستشمارهٔ ۲۰۲دیر شد تا در سرم سودای تستشمارهٔ ۲۰۳ای دل بدان که درد دل تو دوای تستشمارهٔ ۲۰۴قبله ی روحانی ما روی تستشمارهٔ ۲۰۵هر که از می توبه خواهد کرد تایب شد نخستشمارهٔ ۲۰۶آخر دور ظلم و بیدادستشمارهٔ ۲۰۷گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دستشمارهٔ ۲۰۸دستم نمی دهد که بدارم ز یار دستشمارهٔ ۲۰۹پیر ما نعره زنان کوزه ی دردی در دستشمارهٔ ۲۱۰وقت گل جام مروق نتوان داد از دستشمارهٔ ۲۱۱به روزگار شبی گر دهد وصالم دستشمارهٔ ۲۱۲دلی که عاشق روی نگار دلبندستشمارهٔ ۲۱۳خلاف وعده کردن ناپسندستشمارهٔ ۲۱۴مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندستشمارهٔ ۲۱۵محبتی که میان من و تو موجود استشمارهٔ ۲۱۶من پیش از این که داشتمی پای دل ز دستشمارهٔ ۲۱۷ساقی سر خم زود برانداز که عید استشمارهٔ ۲۱۸دلم هنوز به پیرانه سر گرفتارستشمارهٔ ۲۱۹گر از دل باز گویم بیقرار استشمارهٔ ۲۲۰فراق یار گرامی عجیب دشوارستشمارهٔ ۲۲۱قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرستشمارهٔ ۲۲۲چون بخواند حاسدم آتش پرستشمارهٔ ۲۲۳در حضور دوستان می پرستشمارهٔ ۲۲۴یک نفس با همدمی از هردو عالم خوش ترستشمارهٔ ۲۲۵جام تلخ از جان شیرین خوش ترستشمارهٔ ۲۲۶عشق پیدا از نهان لایق‌ترستشمارهٔ ۲۲۷گوش بر آواز و چشمم بر درستشمارهٔ ۲۲۸آن را که در فراق صبوری میسرستشمارهٔ ۲۲۹چه عیش‌ها دگر اصحاب را کزین سفرستشمارهٔ ۲۳۰گرچه در روح صبا مطلق حیاتی دیگرستشمارهٔ ۲۳۱بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرستشمارهٔ ۲۳۲مرا عشق جانانه‌ای دیگرستشمارهٔ ۲۳۳نور رخ تو صاف‌تر از چشمهٔ خورستشمارهٔ ۲۳۴یار ما را همچو روح الله دمی جان‌پرورستشمارهٔ ۲۳۵هر دل که ز مهر غرق نورستشمارهٔ ۲۳۶مرا از روی خوبان ناگزیرستشمارهٔ ۲۳۷به دیدار توام چندان نیازستشمارهٔ ۲۳۸در کویِ خرابات کسی را که نیازستشمارهٔ ۲۳۹ز من مپرس که شب چند رفت و کی روزستشمارهٔ ۲۴۰از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشستشمارهٔ ۲۴۱عشقِ تو از در درآمد در میانِ جان نشستشمارهٔ ۲۴۲هرکه در حلقۀ عشّاقِ قلندر ننشستشمارهٔ ۲۴۳یارم برفت و از منِ دل خسته برشکستشمارهٔ ۲۴۴هم چو من هرگز خراباتِ الستشمارهٔ ۲۴۵خوشا وقتِ دیوانگانِ الستشمارهٔ ۲۴۶بر یادِ صبوحیانِ سر مستشمارهٔ ۲۴۷درآمد از درِ من دوش هاتفی سر مستشمارهٔ ۲۴۸منم نزاریِ قلاّشِ رندِ عاشقِ مستشمارهٔ ۲۴۹جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مستشمارهٔ ۲۵۰دوش رفتم در خرابات از نماز شام مستشمارهٔ ۲۵۱خرابم از آن نرگسِ نیم مستشمارهٔ ۲۵۲مست آمدیم و باز چنان می‌رویم مستشمارهٔ ۲۵۳چه کنم با دلِ شوریدهٔ دیوانهٔ مستشمارهٔ ۲۵۴مستم امروز چنین مستی ‌مستشمارهٔ ۲۵۵چون جان و دلم ملازمِ اوستشمارهٔ ۲۵۶جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوستشمارهٔ ۲۵۷اقبال قاصدی که رسد از جنابِ دوستشمارهٔ ۲۵۸صباح بر سرم آمد خیالِ طلعتِ دوستشمارهٔ ۲۵۹بس است مونس جانم خیالِ طلعتِ دوستشمارهٔ ۲۶۰که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوستشمارهٔ ۲۶۱ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوستشمارهٔ ۲۶۲دِلا به عالمِ معنی طلب وصال از دوستشمارهٔ ۲۶۳ما دوست نداریم دگر هیچ به جز دوستشمارهٔ ۲۶۴رایحه عنبرست بویِ بناگوشِ دوستشمارهٔ ۲۶۵آرزویی بود و شد محو در اوصافِ دوستشمارهٔ ۲۶۶کُشتی از بس انتظارم آه دوستشمارهٔ ۲۶۷بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوستشمارهٔ ۲۶۸ز حد گذشت وز اندازه انتظار ای دوستشمارهٔ ۲۶۹یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوستشمارهٔ ۲۷۰آخر بدین صفت که منم مبتلایِ دوستشمارهٔ ۲۷۱من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوستشمارهٔ ۲۷۲گمان مبر که ز یادِ تو غافلم ای دوستشمارهٔ ۲۷۳به جان رسید دلم در فراق هان ای دوستشمارهٔ ۲۷۴آفتِ جانِ من است طرّۀ جادوی دوستشمارهٔ ۲۷۵باز دیدم خویشتن را در بهشتِ کویِ دوستشمارهٔ ۲۷۶بار دگر هوایِ نشابورم آرزوستشمارهٔ ۲۷۷سرِ آن دارم و در خاطرم این رغبت هستشمارهٔ ۲۷۸دل در خمِ ابرویِ تو بر طاق نشسته ستشمارهٔ ۲۷۹این ذاتِ مطهّر مگر از نور سرشته ستشمارهٔ ۲۸۰ز مستی تا دل‌آرامم برفته‌ستشمارهٔ ۲۸۱چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته‌ستشمارهٔ ۲۸۲هیچ طبیبم دوایِ درد نگفته ستشمارهٔ ۲۸۳از آن زمان که زمان در تحرّک استاده ستشمارهٔ ۲۸۴اشتیاقم به کمال افتاده ستشمارهٔ ۲۸۵کار ما با نفسِ بازپسین افتاده ستشمارهٔ ۲۸۶مرا با دوست کاری اوفتاده ستشمارهٔ ۲۸۷مرا خدای تعالی ولایتی داده ستشمارهٔ ۲۸۸مرا سودایِ تو دیوانه کرده ستشمارهٔ ۲۸۹حرام بر من و بر هرکه بی تو میْ خَورده‌ستشمارهٔ ۲۹۰قدت بر ماهِ تابان سر کشیده ستشمارهٔ ۲۹۱هیچ می دانی در آن حضرت کیان را بار هستشمارهٔ ۲۹۲مرا مسکراتی به تخصیص هستشمارهٔ ۲۹۳ما را سخنِ مولّهانه ستشمارهٔ ۲۹۴چون جزو نیست ای همه پس چیستشمارهٔ ۲۹۵آخر ای دوست بمردم ز غمت درمان چیستشمارهٔ ۲۹۶بهارِ تیر ماهی خوش بهاری ستشمارهٔ ۲۹۷خنک وجودِ کسی کِه ش نظر به هم نفسی ستشمارهٔ ۲۹۸دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ستشمارهٔ ۲۹۹خنک مرا که خرابات و خانقاه یکی ستشمارهٔ ۳۰۰خراباتِ مردان خرابات نیستشمارهٔ ۳۰۱دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟شمارهٔ ۳۰۲عذابی چو مهجوری از دوست نیستشمارهٔ ۳۰۳جان است و هرچه نه همه جان است هیچ نیستشمارهٔ ۳۰۴شاد به روی تو ام گرچه دلم شاد نیستشمارهٔ ۳۰۵عقل اگر گوید به وصل عشق حاجتمند نیستشمارهٔ ۳۰۶چون کنم با دل که هیچش با خرد پیوند نیستشمارهٔ ۳۰۷دلم را که جز با تو پیوند نیستشمارهٔ ۳۰۸گر زبان در من کشند انکار نیستشمارهٔ ۳۰۹ما را ز تو یک نفس به سر نیستشمارهٔ ۳۱۰مشتاق دوست را ره مقصد دراز نیستشمارهٔ ۳۱۱پیوند عشق را به جفا انقطاع نیستشمارهٔ ۳۱۲گر سخنی میرود در حق ما باک نیستشمارهٔ ۳۱۳ما را اگر عدو بکشد هیچ باک نیستشمارهٔ ۳۱۴اگر دوست با ما بود باک نیستشمارهٔ ۳۱۵می ده که در خواص کم از سلسبیل نیستشمارهٔ ۳۱۶جام می پر کن که جز جام می ام انجام نیستشمارهٔ ۳۱۷بی تو ای آرام جان یک ساعتم آرام نیستشمارهٔ ۳۱۸محنت سرای دهر چو جای مقام نیستشمارهٔ ۳۱۹علم الله که دگر طاقت هجرانم نیستشمارهٔ ۳۲۰مرا به صبر نمودن ، ثبات ممکن نیستشمارهٔ ۳۲۱کیست کز سودای تو از خان و مان آواره نیستشمارهٔ ۳۲۲تو را سری که به پیمان من درآری نیستشمارهٔ ۳۲۳رهِ عشّاق سپردن به دل آزاری نیستشمارهٔ ۳۲۴خوش تر از عشق پرستی به جهان کاری نیستشمارهٔ ۳۲۵ای جا که منم تا به خرابات بسی نیستشمارهٔ ۳۲۶ای هم نفسان لایق من هم نفسی نیستشمارهٔ ۳۲۷گر تو بر کشتن من حکم کنی باکی نیستشمارهٔ ۳۲۸یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیستشمارهٔ ۳۲۹هر چه نسیه ست جز خیالی نیستشمارهٔ ۳۳۰ایبها العشّاق این کار به آسانی نیستشمارهٔ ۳۳۱شب فراق که را طاقت شکیبایی ستشمارهٔ ۳۳۲آه و واویلا کم برگ شکیبایی نیستشمارهٔ ۳۳۳هر کجا بی دلی و برناییستشمارهٔ ۳۳۴رجب آمد سه ماه باید داشتشمارهٔ ۳۳۵مرا ز دوست به زنجیر باز نتوان داشتشمارهٔ ۳۳۶رمضان سلّمه الله به سلامت بگذشتشمارهٔ ۳۳۷دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشتشمارهٔ ۳۳۸چه فتنه بود که در عید گه جنان بگذشتشمارهٔ ۳۳۹جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشتشمارهٔ ۳۴۰بر دست چون بود می و صبح و کنار کشتشمارهٔ ۳۴۱هزار یادِ بر و گردن و بناگوشتشمارهٔ ۳۴۲دوش با جمعی حواری باده خوردم در بهشتشمارهٔ ۳۴۳اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشتشمارهٔ ۳۴۴هر که با دوست آشنایی یافتشمارهٔ ۳۴۵آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفتشمارهٔ ۳۴۶دریغ عمر که بی روی آن نگار برفتشمارهٔ ۳۴۷چه جای دشمنی است آن که یار کرد و برفتشمارهٔ ۳۴۸گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفتشمارهٔ ۳۴۹از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفتشمارهٔ ۳۵۰دلم از تو دل برنخواهد گرفتشمارهٔ ۳۵۱بوی عرق چین تو باد صبا برگرفتشمارهٔ ۳۵۲تا دل مجنون ما راه قلندر گرفتشمارهٔ ۳۵۳خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفتشمارهٔ ۳۵۴ما دگر بوی کسی برنتوانیم گرفتشمارهٔ ۳۵۵به هیچ انجمن داستانی نرفتشمارهٔ ۳۵۶عقل نه این دید نه آن باز گفتشمارهٔ ۳۵۷نگارم را ز جان خوشتر توان گفتشمارهٔ ۳۵۸موذّن فالق الاصباح می گفتشمارهٔ ۳۵۹به جفت چشم ِ سیاه و به ابروی طاقتشمارهٔ ۳۶۰غایب نشد زمانی از خاطرم خیالتشمارهٔ ۳۶۱خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلتشمارهٔ ۳۶۲هر که ببیند تو را بدین قد و قامتشمارهٔ ۳۶۳خوش آید پاک بازان را ملامتشمارهٔ ۳۶۴اگر عاشقی سر متاب از ملامتشمارهٔ ۳۶۵مرا چه غم که مرا سرزنش کنند و ملامتشمارهٔ ۳۶۶گر بر آرد عشقت از جانم قیامتشمارهٔ ۳۶۷مخوان بعد از این داستان قیامتشمارهٔ ۳۶۸بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمتشمارهٔ ۳۶۹گر بیایی به سر چشمه ی حیوان برمتشمارهٔ ۳۷۰یک نفسی بیا که بر دیده و سر نشانمتشمارهٔ ۳۷۱بیا و بوسه بده از آن لبان خندانتشمارهٔ ۳۷۲الغیاث از جفت و طاق ابروانتشمارهٔ ۳۷۳جانا دلی چه سوزی کان هست جای گاهتشمارهٔ ۳۷۴به دیدار تو مشتاقم به غایتشمارهٔ ۳۷۵ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویتشمارهٔ ۳۷۶گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاجشمارهٔ ۳۷۷هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاجشمارهٔ ۳۷۸همین که بانگ بر آید که فالق الصباحشمارهٔ ۳۷۹شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباحشمارهٔ ۳۸۰باده خوریم ز اول شب تا دم صباحشمارهٔ ۳۸۱راحت روح من است رایحه روح راحشمارهٔ ۳۸۲مرو درو که محیطی ست عشق پر تمساحشمارهٔ ۳۸۳خواص باد بهشت است در نسیم ریاحشمارهٔ ۳۸۴ترا که صحبت اهل دلی نکرده فتوحشمارهٔ ۳۸۵پیغام دوست راحت جان است و راح روحشمارهٔ ۳۸۶ساقی ز بامداد بیاور غذای روحشمارهٔ ۳۸۷مرده گر زنده شد از معجز انفاس مسیحشمارهٔ ۳۸۸خوش است مجلس اخلاص امّتان مسیحشمارهٔ ۳۸۹کس نداند که مرا با که سر وکار افتادشمارهٔ ۳۹۰چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتادشمارهٔ ۳۹۱دوش مرا صبحدم آمد و آواز دادشمارهٔ ۳۹۲قد قامت الصّلات برآمد ز بامدادشمارهٔ ۳۹۳مصحف به فال باز گرفتم ز بامدادشمارهٔ ۳۹۴کجا رفتی بیا ای سرو آزادشمارهٔ ۳۹۵خدای با تو کسی را دل آشنا مکنادشمارهٔ ۳۹۶زمانه گرچه بسی بر سرم نهادشمارهٔ ۳۹۷یارم که ز من نمی‌کند یادشمارهٔ ۳۹۸فریاد نمی رسند فریادشمارهٔ ۳۹۹ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یادشمارهٔ ۴۰۰دیر شد تا ز ما نکردی یادشمارهٔ ۴۰۱تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستدشمارهٔ ۴۰۲مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتدشمارهٔ ۴۰۳گر دگر باره مرا با تو ملاقات افتدشمارهٔ ۴۰۴دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتدشمارهٔ ۴۰۵نه آن مرغی ست معشوقم که در هر آشیان گنجدشمارهٔ ۴۰۶تولّا بی تبّرا در نگنجدشمارهٔ ۴۰۷درونِ مجمعِ مردان پریشان در نمی‌گنجدشمارهٔ ۴۰۸چه چاره سازم اگر آن نگار برگرددشمارهٔ ۴۰۹چه می کنم ز دلی کو ز یار برگرددشمارهٔ ۴۱۰اگرم باز ملاقات میسّر گرددشمارهٔ ۴۱۱دلم ز جورِ تو خون گشت و برنمی‌گرددشمارهٔ ۴۱۲خانۀ تست بخفت ار سرِ خوابت داردشمارهٔ ۴۱۳به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر داردشمارهٔ ۴۱۴هم چو من دل بری که جان داردشمارهٔ ۴۱۵فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن داردشمارهٔ ۴۱۶فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب نداردشمارهٔ ۴۱۷که دست از هوایِ تو بر سر نداردشمارهٔ ۴۱۸چرا افسرده معذورش نداردشمارهٔ ۴۱۹نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من داردشمارهٔ ۴۲۰جمادست آن که دل داری نداردشمارهٔ ۴۲۱چه دردست این که آرامی نداردشمارهٔ ۴۲۲نه بخت با منِ مسکین سری به ره داردشمارهٔ ۴۲۳یاری چو من از جملۀ عشّاق که داردشمارهٔ ۴۲۴غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی داردشمارهٔ ۴۲۵هر کس نظرِ خاطر با خوش منشی داردشمارهٔ ۴۲۶یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی داردشمارهٔ ۴۲۷دولتِ آن کس که عمر با تو گذاردشمارهٔ ۴۲۸عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذاردشمارهٔ ۴۲۹نه محرمی که پیامی به یار بگذاردشمارهٔ ۴۳۰کس نمی دانم که پیغامی بردشمارهٔ ۴۳۱منکر می خواره از حد می بردشمارهٔ ۴۳۲عشق آب از روی کارم می بردشمارهٔ ۴۳۳هر که با سابقان قدم سپردشمارهٔ ۴۳۴بر یاد دوستان نفسی می زنم به دردشمارهٔ ۴۳۵حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذردشمارهٔ ۴۳۶آخرت وقتی به عمری یاد ما بایست کردشمارهٔ ۴۳۷چو بلبل دگر باره آواز کردشمارهٔ ۴۳۸عشق تو در خرابه جانم نزول کردشمارهٔ ۴۳۹یارم ز در درآمد و بر من سلام کردشمارهٔ ۴۴۰وداع یار گرامی نمی توانم کردشمارهٔ ۴۴۱وداع یار گرامی نمی توانم کردشمارهٔ ۴۴۲نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کردشمارهٔ ۴۴۳گر ز دل آهی برون خواهیم کردشمارهٔ ۴۴۴عید آمد و عزم مَی خواهیم کردشمارهٔ ۴۴۵هجر با روزگار من آن کردشمارهٔ ۴۴۶اگر تو را سر ما نیست عیب نتوان کردشمارهٔ ۴۴۷مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کردشمارهٔ ۴۴۸وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکردشمارهٔ ۴۴۹هرکه را درد عشق داغ نکردشمارهٔ ۴۵۰یک ره برآورد ز تو هم روزگار گردشمارهٔ ۴۵۱جانم فدایِ قاصدی کز دوست مکتوب آوردشمارهٔ ۴۵۲تا عشق مرا گردِ خرابات برآوردشمارهٔ ۴۵۳امروز که باده می توان خوردشمارهٔ ۴۵۴مرا مادر به شیرِ عشق پروردشمارهٔ ۴۵۵دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیردشمارهٔ ۴۵۶در دهر کسی که یار گیردشمارهٔ ۴۵۷زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیردشمارهٔ ۴۵۸مشتاق لقا روی نظر باز نگیردشمارهٔ ۴۵۹میانه بخت دلم گر کرانه‌ای گیردشمارهٔ ۴۶۰آتش عشق چو در سینه شرار اندازدشمارهٔ ۴۶۱یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازدشمارهٔ ۴۶۲دلی که پیشِ غم از صابری سپر سازدشمارهٔ ۴۶۳آن ترک که با ما قدم از صدق و صفا زدشمارهٔ ۴۶۴گر مرا دل نواز بنوازدشمارهٔ ۴۶۵همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زدشمارهٔ ۴۶۶خرد را که می ننگ و نامش بسوزدشمارهٔ ۴۶۷دلم ز سوز جگر دم به دم بمی‌سوزدشمارهٔ ۴۶۸مرا دلی ست که بر خویشتن بمی‌سوزدشمارهٔ ۴۶۹هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزدشمارهٔ ۴۷۰این چنین صورتی از خاک زمین برخیزدشمارهٔ ۴۷۱این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزدشمارهٔ ۴۷۲کسی که هم چو من از پیش یار بگریزدشمارهٔ ۴۷۳می به کسی ده که قدر می‌ بشناسدشمارهٔ ۴۷۴نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسدشمارهٔ ۴۷۵نه هیچ خلقم از اندوه یار می‌پرسدشمارهٔ ۴۷۶چه محنت است که در عاشقی به ما نرسدشمارهٔ ۴۷۷منتظرِ هدهدم تا ز سبا کی رسدشمارهٔ ۴۷۸چشم بر راهم که جانان کی رسد‌؟شمارهٔ ۴۷۹ایلچیِ بادِ صبا می‌رسدشمارهٔ ۴۸۰من آزاد آمدم زان دوست کز دشمن بتر باشدشمارهٔ ۴۸۱زان پیش که یارم را آهنگِ سفر باشدشمارهٔ ۴۸۲اگر به جایِ تو ما را کسی دگر باشدشمارهٔ ۴۸۳نه چنان نیازمندم که صفت پذیر باشدشمارهٔ ۴۸۴یار آن است که با یار موافق باشدشمارهٔ ۴۸۵تا با منت این ملال باشدشمارهٔ ۴۸۶به ترک دوستی کردن نه کار اهل دل باشدشمارهٔ ۴۸۷چو رویِ یارِ من زیبا نباشدشمارهٔ ۴۸۸تیغ کز دستِ دوستان باشدشمارهٔ ۴۸۹مرا اگر چو دو چشمت هزار جان باشدشمارهٔ ۴۹۰مرا محبّتِ تو در میانِ جان باشدشمارهٔ ۴۹۱چنین سروِ روان دیگر نباشدشمارهٔ ۴۹۲تماشایِ او کردن آسان نباشدشمارهٔ ۴۹۳در مذهبِ ما کعبه و بت خانه نباشدشمارهٔ ۴۹۴شرابِ تلخ هنی تر ز انگبین باشدشمارهٔ ۴۹۵مردِ دنیا نه اهلِ دین باشدشمارهٔ ۴۹۶ترا خود رسمِ دل داری نباشدشمارهٔ ۴۹۷خوش وقتِ کسی کو را محبوب قرین باشدشمارهٔ ۴۹۸هر که را عشق هم نشین باشدشمارهٔ ۴۹۹فراقِ یارِ سفر کرده گر چنین باشدشمارهٔ ۵۰۰مرا در سینه گر رازی بود هم رازم او باشدشمارهٔ ۵۰۱که را طاقت امتحان تو باشدشمارهٔ ۵۰۲مرا در سینه سودای تو باشدشمارهٔ ۵۰۳دلبر ما فرشته خو باشدشمارهٔ ۵۰۴به لطف تو نبود گر بسی نکو باشدشمارهٔ ۵۰۵گر یاد کند یک شبَکم یار چه باشدشمارهٔ ۵۰۶دلم تا کی چنین دیوانه باشدشمارهٔ ۵۰۷مشنو که مرا جز تو یاری و کسی باشدشمارهٔ ۵۰۸گر دگر باره مرا با تو وصالی باشدشمارهٔ ۵۰۹من که باشم که مرا چون و چرایی باشدشمارهٔ ۵۱۰ساربان هشیار و اشتر زیر محمل مست شدشمارهٔ ۵۱۱چشمه خضر دهانی‌ست که جان می‌بخشدشمارهٔ ۵۱۲با دل از دست رفت و کار دگر شدشمارهٔ ۵۱۳پیرانه سرم کاری پیش آمد و مشکل شدشمارهٔ ۵۱۴من از در تو به جایی دگر نخواهم شدشمارهٔ ۵۱۵هر دل که مقیم لامکان شدشمارهٔ ۵۱۶پای هر کس که در آن سلسلهٔ مشکین شدشمارهٔ ۵۱۷دوست می دارم فلان را راست است آری چه شدشمارهٔ ۵۱۸گر دلم شد مبتلای عشق عیاری چه شدشمارهٔ ۵۱۹مقری صبوح کرده بر مناره شدشمارهٔ ۵۲۰چو ماه از گنبد خضرا برآمدشمارهٔ ۵۲۱مرا که جان به دهان از فراق یار برآمدشمارهٔ ۵۲۲از این حیات چه حاصل که در فراق سرآمدشمارهٔ ۵۲۳هین که هنگام نای و نوش آمدشمارهٔ ۵۲۴باز پیرانه سرم واقعه یی پیش آمدشمارهٔ ۵۲۵ساقیا خیز که گل باز به بستان آمدشمارهٔ ۵۲۶چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمدشمارهٔ ۵۲۷جماعتی که به اصرار جهل منسوبندشمارهٔ ۵۲۸محققان که ز خُم‌خانهٔ ازل مستندشمارهٔ ۵۲۹مگر صبا به فلانی سلام ما برساندشمارهٔ ۵۳۰چه خواهی دید جز خود را گرت در پیش بنشاندشمارهٔ ۵۳۱کسانی که ما را ندانسته‌اندشمارهٔ ۵۳۲سر به سر رازی که با من گفته‌اندشمارهٔ ۵۳۳دامن چشمانش آلودست خونی کرده‌اندشمارهٔ ۵۳۴عاقلان بسیار از من احتراز آورده اندشمارهٔ ۵۳۵ساکنانی که قدم در ره مقصد زده اندشمارهٔ ۵۳۶بیار باده و ما را ثلاثه ای در بندشمارهٔ ۵۳۷مکر و تزویر به هم در بستندشمارهٔ ۵۳۸یاد یارانی که با ما عهد یاری داشتندشمارهٔ ۵۳۹هزار بار از آن بهتری که می گفتندشمارهٔ ۵۴۰از مبادی که مرا سر به جهان در دادندشمارهٔ ۵۴۱دکانِ رازِ من گویی به سر بازار بنهادندشمارهٔ ۵۴۲مرا به دردِ دل از دوستان جدا کردندشمارهٔ ۵۴۳هر چند که می حرام کردندشمارهٔ ۵۴۴جماعتی که محبت ز فطرت آوردندشمارهٔ ۵۴۵یا خود همه کس فتنهء بالای بلندندشمارهٔ ۵۴۶آن‌ها که به دوست راه دارندشمارهٔ ۵۴۷حور چشمان ملایک منظرندشمارهٔ ۵۴۸این حوریان مگر ز سماوات می‌رسندشمارهٔ ۵۴۹آن کدام‌اند و کیان‌اند و کجا می‌باشندشمارهٔ ۵۵۰گر همه عالم به بد گفتن زبان در من کشندشمارهٔ ۵۵۱عشق چون ره بزند عقل چه تدبیر کندشمارهٔ ۵۵۲شب هجران که دلم نوحه گری ساز کندشمارهٔ ۵۵۳اگر وصال تو دفع مفارقت نکندشمارهٔ ۵۵۴در سرم شوری تقاضا می کندشمارهٔ ۵۵۵تو را عشق اگر رهنمایی کندشمارهٔ ۵۵۶مکن چندین ملامت ای خردمندشمارهٔ ۵۵۷مجاوران صوامع مگر نمی دانندشمارهٔ ۵۵۸به قول نکردی وفا چنین نکنندشمارهٔ ۵۵۹خوش وقت حال زنده دلانی که با تو اندشمارهٔ ۵۶۰مرا تا با تو افتاده ست پیوندشمارهٔ ۵۶۱که دیده ست چشمی که دریا بودشمارهٔ ۵۶۲نزاری که نیازش به اهل راز بودشمارهٔ ۵۶۳مهر تو ای یار بی وفا همه کین بودشمارهٔ ۵۶۴کی به عشق افسرده اولی کی بودشمارهٔ ۵۶۵بیا که مهر تو با جان ز جسم ما برودشمارهٔ ۵۶۶مرا که خون دل از دیده همچو آب رودشمارهٔ ۵۶۷هیچم غم تو از دل پر خون نمی‌رودشمارهٔ ۵۶۸ای دل به اختیار تو کاری نمی رودشمارهٔ ۵۶۹قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سودشمارهٔ ۵۷۰قضا ز عشق چو نازل شود گریز چه سودشمارهٔ ۵۷۱چون نه با مایی اگرچه خاص ما رایی چه سودشمارهٔ ۵۷۲ما را نه ممکن است که از تو به سر شودشمارهٔ ۵۷۳هیچم دلِ شکسته موافق نمی شودشمارهٔ ۵۷۴خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهدشمارهٔ ۵۷۵از یارِ خشم کرده نشانم که می دهدشمارهٔ ۵۷۶آهِ ندامت ز شیخ وشاب بر آیدشمارهٔ ۵۷۷قیامت از جهان باری برآیدشمارهٔ ۵۷۸آخر شبِ جدایی روزی مگر سرآیدشمارهٔ ۵۷۹هیچ باشد که سفر کردۀ ما بازآیدشمارهٔ ۵۸۰نشسته ام مترصّد که یار باز آیدشمارهٔ ۵۸۱زهی مراد اگر از دست رفته بازآیدشمارهٔ ۵۸۲آن بر شکسته از ما باشد که باز آیدشمارهٔ ۵۸۳این چه بویی‌ست که از بادِ صبا می‌آیدشمارهٔ ۵۸۴ز بس که در نظرم آفتاب می‌آیدشمارهٔ ۵۸۵ز باد بویِ عرق چینِ یار می‌آیدشمارهٔ ۵۸۶حذر ز فتنۀ آن ترکِ مست می بایدشمارهٔ ۵۸۷ملامت نیست گر گویم مرا با دوست می بایدشمارهٔ ۵۸۸بی خبری گر به هوش باز نیایدشمارهٔ ۵۸۹خیز و به یرغو بده زود ایاغِ نبیدشمارهٔ ۵۹۰خوش آید به آوازِ بلبل نبیدشمارهٔ ۵۹۱ما را به سرِ کویِ خرابات برآریدشمارهٔ ۵۹۲چه محنت است که در عاشقی به ما نرسیدشمارهٔ ۵۹۳مرا نماز نبوده ست هوش یار به عیدشمارهٔ ۵۹۴زان گوشۀ دهن که شکر می کنی نثارشمارهٔ ۵۹۵باز اوفتاد در سرم از عشق خار خارشمارهٔ ۵۹۶ز دوستانِ قدیمی نظر دریغ مدارشمارهٔ ۵۹۷ساقیا تا خاطرم گیرد قرارشمارهٔ ۵۹۸به هیچ بندگیی گرچه نیستم در کارشمارهٔ ۵۹۹هم چنین عمری ست تا دیوانه وارشمارهٔ ۶۰۰ای صنمِ خرگهی خیمه برون زد بهارشمارهٔ ۶۰۱بویِ بهشت می‌دمد از بامِ نوبهارشمارهٔ ۶۰۲باغ چو دیباوشی‌ست در قدم نوبهارشمارهٔ ۶۰۳فراموش کردم بلاد و دیارشمارهٔ ۶۰۴تا تو را عشق به کلّی نکند زیر و زبرشمارهٔ ۶۰۵غمِ جانانۀ ما بر دلِ ما اولاترشمارهٔ ۶۰۶بهر لِلّه امشب ای بادِ سحرشمارهٔ ۶۰۷ای دل اگر عاشقی از سرجان درگذرشمارهٔ ۶۰۸بی‌دوست این منم که چنین می‌برم به سرشمارهٔ ۶۰۹وقت وقتی گر شوم شوریده‌سرشمارهٔ ۶۱۰دل از دست دادم به پیرانه سرشمارهٔ ۶۱۱یار با ما نه چنان بود که هر بارِ دگرشمارهٔ ۶۱۲هرگز گمان مبر که کنم با تو دل دگرشمارهٔ ۶۱۳آخر مرا به جایِ تو باشد کسی دگرشمارهٔ ۶۱۴روزی به ما رجعت کند آن مشتری سیما مگرشمارهٔ ۶۱۵یار با ما یک زمانی در میان آید مگرشمارهٔ ۶۱۶به آواز تو خرسندم که باری بشنوم دیگرشمارهٔ ۶۱۷هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دورشمارهٔ ۶۱۸بس که خوردیم تازیانۀ دورشمارهٔ ۶۱۹ای دل ز خوابِ جهل برآور سر غرورشمارهٔ ۶۲۰باز آمدیم در سر از آشوبِ عقل شورشمارهٔ ۶۲۱در جهان دبدبهٔ عشقِ من افتاد چو صورشمارهٔ ۶۲۲مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفورشمارهٔ ۶۲۳خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نورشمارهٔ ۶۲۴ز نامردی ندارم طاقت نورشمارهٔ ۶۲۵زان پیش کآفتاب ز مشرق کند ظهورشمارهٔ ۶۲۶ساقی بیار می که فلک می‌کند ظهورشمارهٔ ۶۲۷گر مرا عقل کشد پای و سر اندر زنجیرشمارهٔ ۶۲۸هین که به جان آمده‌ام دست گیرشمارهٔ ۶۲۹یار با ما امتحانی کرد بازشمارهٔ ۶۳۰بلای عشق تو ناگه ز در درآمد بازشمارهٔ ۶۳۱مرا چیزهایی نمودند بازشمارهٔ ۶۳۲آمد بهار و کرد جهان مشک‌بار بازشمارهٔ ۶۳۳ای دل تن و جان و عقل در بازشمارهٔ ۶۳۴چشمی که داشتم به امید وصال بازشمارهٔ ۶۳۵مرا که دست به روی خرد نهادم بازشمارهٔ ۶۳۶راز سر بسته اگر راست نمی‌گویم بازشمارهٔ ۶۳۷ما را به دام عشق درافکند دیده بازشمارهٔ ۶۳۸پردهٔ عشّاق ساخت بلبل شوریده بازشمارهٔ ۶۳۹این چه ننگ است که آوردی بازشمارهٔ ۶۴۰اگر چنان که تو دانی و من به خلوت رازشمارهٔ ۶۴۱گر خدا دولت و بختم دهد و عمر درازشمارهٔ ۶۴۲کاروان بربست بار و ره درازشمارهٔ ۶۴۳دوش یار آمد به بالینم فرازشمارهٔ ۶۴۴مگر یاری درافتد محرم رازشمارهٔ ۶۴۵شادی به روزگار شناسندگان رازشمارهٔ ۶۴۶نه محرمی و نه یاری موافق و دم سازشمارهٔ ۶۴۷ز پندار خود رهبری بر مسازشمارهٔ ۶۴۸می بایدم که بشنوم آواز دل‌نوازشمارهٔ ۶۴۹پیاپی بده ساقیا شیرهٔ رزشمارهٔ ۶۵۰اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوزشمارهٔ ۶۵۱امید بستم و نگشاد هیچ کار هنوزشمارهٔ ۶۵۲نوبهارست و صبا عنبر بیزشمارهٔ ۶۵۳خوش وقت صبوحیان شب‌خیزشمارهٔ ۶۵۴آخر ای دل چیست چندین رستخیزشمارهٔ ۶۵۵خون رز بر خاک می‌ریزی مریزشمارهٔ ۶۵۶بده به یار می خوش گوار شورانگیزشمارهٔ ۶۵۷ساقی به جان و سر که به جان دارمت سپاسشمارهٔ ۶۵۸رسید وقت سحر ساقیا بگردان کاسشمارهٔ ۶۵۹زبان تیز دارم همچو الماسشمارهٔ ۶۶۰به من نظر مکن ای بی‌خبر به چشمِ قیاسشمارهٔ ۶۶۱زاهد مخمور را راهِ مناجات بسشمارهٔ ۶۶۲آخر ای نامهربان فریادرسشمارهٔ ۶۶۳رخ بنما ای صنم پرده فکن یک نفسشمارهٔ ۶۶۴تویی یار دیرینهٔ هم‌نفسشمارهٔ ۶۶۵عاشق ازین شیوه نگشته ست کسشمارهٔ ۶۶۶هلال ابروانش بین مقوّسشمارهٔ ۶۶۷دریغ صحبت یاران و دوستان انیسشمارهٔ ۶۶۸یک امشبی که درافتاده‌ای بیا خوش باششمارهٔ ۶۶۹ای دل سودازده عاشق تنها مباششمارهٔ ۶۷۰پند داعی بشنو پس‌رو پندار مباششمارهٔ ۶۷۱گر به جانان زنده ای جان گو مباششمارهٔ ۶۷۲خوش است عالمِ رندان و صحبتِ او باششمارهٔ ۶۷۳دلا سر پوشِ خوانِ سّرِ او باششمارهٔ ۶۷۴مرا گر عقل گوید متّقی باششمارهٔ ۶۷۵جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باششمارهٔ ۶۷۶دلا خاک در دیدۀ عقل پاششمارهٔ ۶۷۷ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاششمارهٔ ۶۷۸از آنم خلق می‌خوانند قلّاششمارهٔ ۶۷۹جمالِ رویِ هم چون آفتابششمارهٔ ۶۸۰چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبششمارهٔ ۶۸۱وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبششمارهٔ ۶۸۲ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده ست نباتششمارهٔ ۶۸۳درونِ سینه یی دارم پر آتششمارهٔ ۶۸۴دوست می دارم خمارِ چشم مستششمارهٔ ۶۸۵که را کشتند دی چشمانِ مستششمارهٔ ۶۸۶خدایا ازین مسکراتم ببخششمارهٔ ۶۸۷نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادششمارهٔ ۶۸۸مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارششمارهٔ ۶۸۹فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارششمارهٔ ۶۹۰که می آرد به دل پیغامِ یارششمارهٔ ۶۹۱هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برششمارهٔ ۶۹۲کیست شیخ الوقت تا فریاد دارم بر درششمارهٔ ۶۹۳فرخنده روزگارِ گدایانِ خارکششمارهٔ ۶۹۴معطّرست دماغم ز بوی ِ یرلیکششمارهٔ ۶۹۵هیهات نزاری بنگر بوسه ستانششمارهٔ ۶۹۶گفتم آیا در کنار آرم میانششمارهٔ ۶۹۷هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنششمارهٔ ۶۹۸مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنششمارهٔ ۶۹۹بیار ای بادِ جان پرور نسیمی از عرقچینششمارهٔ ۷۰۰هزار یادِ سرِ پنجۀ نگارینششمارهٔ ۷۰۱آن را که گمان شود یقینششمارهٔ ۷۰۲ز دست مدعیان یک زمانکی شبِ دوششمارهٔ ۷۰۳مشتری و زهره در عین قران بوده ست دوششمارهٔ ۷۰۴پیر خرابات به من گفت دوششمارهٔ ۷۰۵کمند است آنکه افکنده‌ست بر دوششمارهٔ ۷۰۶با شمع درآمد از درم دوششمارهٔ ۷۰۷آمد بر من نگار من دوششمارهٔ ۷۰۸ای لبت عقلم به غارت داده دوششمارهٔ ۷۰۹سرمست درآمد ز درم نیمه شبی دوششمارهٔ ۷۱۰ای دل از گردش ایام مخالف مخروششمارهٔ ۷۱۱نگارا پری زاده ای یا سروششمارهٔ ۷۱۲به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروششمارهٔ ۷۱۳بیا جانا جهان بر من بمفروششمارهٔ ۷۱۴بهشت است خمخانه می فروششمارهٔ ۷۱۵آن موی بریده بر بنا گوششمارهٔ ۷۱۶ای زلف تو تکیه کرده بر گوششمارهٔ ۷۱۷تا صبح قیامت نشود ذوق فراموششمارهٔ ۷۱۸درد عشق است ای ملامت گر خموششمارهٔ ۷۱۹خوش عالم عاقلان مدهوششمارهٔ ۷۲۰دگر باره اگر بینم جمال عالم آرایششمارهٔ ۷۲۱می در ده و دردِسر مده بیششمارهٔ ۷۲۲همه را شادی و مارا غم جانانه خویششمارهٔ ۷۲۳منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویششمارهٔ ۷۲۴مردانه وار بر گذر از آرزوی خویششمارهٔ ۷۲۵بیا که فصل ربیع است و وقت عیش و نشاطشمارهٔ ۷۲۶با دل در احتسابم و با دیده در نزاعشمارهٔ ۷۲۷بیا که می کند از مشرق آفتاب طلوعشمارهٔ ۷۲۸خروس بانگ برآورد و صبح کرد طلوعشمارهٔ ۷۲۹بوی بهشت می دمد از جویبار باغشمارهٔ ۷۳۰برخیز تا کنیم صبوحی هوای باغشمارهٔ ۷۳۱دلی می خواهم از هر کار فارغشمارهٔ ۷۳۲مدعیان می نهند پای برون از گزافشمارهٔ ۷۳۳بوی بهار می دهد باد صبا ز هر طرفشمارهٔ ۷۳۴دوستان آه از فراق آه از فراقشمارهٔ ۷۳۵به جفت چشم تو در جهان و ابرو طاقشمارهٔ ۷۳۶صراحی می زند بانگ اناالحقشمارهٔ ۷۳۷گر نسبت خرقه نبرد شیخ به صادقشمارهٔ ۷۳۸هر که نباشد چو من پس‌رو ارباب عشقشمارهٔ ۷۳۹ای پسر ار بگذری سوی خرابات عشقشمارهٔ ۷۴۰دبدبه ای می زنند بر سر بازار عشقشمارهٔ ۷۴۱دوش مرا پیش کرد قافله سالارِعشقشمارهٔ ۷۴۲مستیم از مبادیِ فطرت ز جامِ عشقشمارهٔ ۷۴۳ای خطبۀ سعادتِ کلّی به نامِ عشقشمارهٔ ۷۴۴زلالِ خضر و شبِ خلوت و حریفِ موافقشمارهٔ ۷۴۵رفیقی هم دم و یاری موافقشمارهٔ ۷۴۶ما بینِ حقّ و باطل ضدّیتیست مطلقشمارهٔ ۷۴۷خنبِ من کوثرست و راحِ رحیقشمارهٔ ۷۴۸اگر تو جهد کنی با تو می رود توفیقشمارهٔ ۷۴۹بر ما گر اعتراض کند مدّعی چه باکشمارهٔ ۷۵۰فسردگان چه شناسند قدرِ سورِ فلکشمارهٔ ۷۵۱عشق است فراخ و سینه‌ای تنگشمارهٔ ۷۵۲مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگشمارهٔ ۷۵۳عشق اگر باز گرفتی ز گریبانم چنگشمارهٔ ۷۵۴تو ملامت مکن ای مدّعی اینک سر و سنگشمارهٔ ۷۵۵آشکارا شد همه رازم دریغا نام و ننگشمارهٔ ۷۵۶گذشت عمرِ گرامی در انتظارِ وصالشمارهٔ ۷۵۷نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصالشمارهٔ ۷۵۸گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمالشمارهٔ ۷۵۹صخره ای بر راهِ ما بود از خیالشمارهٔ ۷۶۰کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابلشمارهٔ ۷۶۱صبح دَم دوش برآورد منادی بلبلشمارهٔ ۷۶۲تویی که بر تو نباشد مرا نظیر و بدلشمارهٔ ۷۶۳عشق آمد و برفت قرار و ثباتِ دلشمارهٔ ۷۶۴چند خواهم سوخت آه از دردِ دلشمارهٔ ۷۶۵ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دلشمارهٔ ۷۶۶هیهات اگر به دستِ من استی زمامِ دلشمارهٔ ۷۶۷پیرانه سر ز دست بدادم عنانِ دلشمارهٔ ۷۶۸دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دلشمارهٔ ۷۶۹ای دل آخر نشدی سیر ز محنت ای دلشمارهٔ ۷۷۰با تو پیوندست ما را از ازلشمارهٔ ۷۷۱بیا دل ز دنیایِ دون بر گسلشمارهٔ ۷۷۲سرِ پیوند ندارد صنمِ مهر گسلشمارهٔ ۷۷۳به جز ملامتم از دل نمی شود حاصلشمارهٔ ۷۷۴ای دل از عمرِ گرانمایه چه داری حاصلشمارهٔ ۷۷۵نیسان فکند باز عرق بر عذارِگلشمارهٔ ۷۷۶گیتی بهشت وار شد از روزگارِ گلشمارهٔ ۷۷۷رونق گرفت کارِ من از روزگارِ گلشمارهٔ ۷۷۸باد آمد و گشاد نقاب از رخانِ گلشمارهٔ ۷۷۹کرد آشکار بادِ بهاری نهانِ گلشمارهٔ ۷۸۰از تُتُق آمد برون خاتونِ گلشمارهٔ ۷۸۱اگر دورم از تو به آب و به گِلشمارهٔ ۷۸۲بلبل ز شاخِ سرو چو بر زد نوایِ گلشمارهٔ ۷۸۳مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّلشمارهٔ ۷۸۴دستِ من و دامنِ آلِ رسولشمارهٔ ۷۸۵نگسلم از دوست امیدِ وصولشمارهٔ ۷۸۶ای دلِ شوریده سرِ بُل فضولشمارهٔ ۷۸۷نشسته ام به خیالی که می پزم مشغولشمارهٔ ۷۸۸بر بویِ وفایی که ندیدم ز تو نا اهلشمارهٔ ۷۸۹ز راهِ لطف درین کلبۀ خراب خرامشمارهٔ ۷۹۰هزار شکر که برگشتم از سفر به مقامشمارهٔ ۷۹۱ماهِ نو بنمود رخ سار از غمامشمارهٔ ۷۹۲تنها نی ام اگرچه که تنها نشسته امشمارهٔ ۷۹۳در خیال آبادِ خود بنشسته امشمارهٔ ۷۹۴ز وصلِ تو نفسی بهره بر نداشته امشمارهٔ ۷۹۵دوستان در کارِ خود حیران و مشکل مانده امشمارهٔ ۷۹۶تا فراقت دیده‌ام خون می‌چکاند دیده‌امشمارهٔ ۷۹۷جان در سرِ دل باختم تا عاشقِ جانانه‌امشمارهٔ ۷۹۸دلِ گم کرده را چندان که می جویم نمی یابمشمارهٔ ۷۹۹بیا کز تو نمی باشد شکیبمشمارهٔ ۸۰۰گر یک نفس از تو می شکیبمشمارهٔ ۸۰۱کوزه بر دوشِ راهب دیرمشمارهٔ ۸۰۲چو بر یادِ لبش در مسکراتمشمارهٔ ۸۰۳دردا کز اشتیاقِ تو جانا بسوختمشمارهٔ ۸۰۴نمی شود به حیل با تو در کمر دستمشمارهٔ ۸۰۵یک امشبی که به خدمت به باده بنشستمشمارهٔ ۸۰۶بیار باده به من ده که توبه بشکستمشمارهٔ ۸۰۷آوازه در افتاد که من توبه شکستمشمارهٔ ۸۰۸دردمندم وز وصالِ یار درمان نیستمشمارهٔ ۸۰۹ازین ورطه بیرون شوی نیستمشمارهٔ ۸۱۰دوش بس خوش روزگاری داشتمشمارهٔ ۸۱۱دردا که سی ز عمر به غفلت گذاشتمشمارهٔ ۸۱۲شبِ وداع که جانانه را کنار گرفتمشمارهٔ ۸۱۳ترا نادیده مهرت بر گرفتمشمارهٔ ۸۱۴ندارم کار با افلاک و انجمشمارهٔ ۸۱۵تا ساکنِ کنجِ محنت آبادمشمارهٔ ۸۱۶دگر باره پیرانه سر درفتادمشمارهٔ ۸۱۷دریغ کز نظرِ دوستان بیفتادمشمارهٔ ۸۱۸چنان به رویِ تو هر بامداد دل شادمشمارهٔ ۸۱۹به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادمشمارهٔ ۸۲۰یادِ آن کس که نرفته ست دمی از یادمشمارهٔ ۸۲۱آن شب که وداعِ یار کردمشمارهٔ ۸۲۲بگذاشتمت جانا ناکام و سفر کردمشمارهٔ ۸۲۳شبِ فراق که بی رغبتی سفر کردمشمارهٔ ۸۲۴ز می توبه کردم ز مستی نکردمشمارهٔ ۸۲۵شبانِ تا به سحر گردِ شهر می گردمشمارهٔ ۸۲۶منم که قبلۀ جان با جمالت آوردمشمارهٔ ۸۲۷چندان که در سلوک ز خود پیش تر شدمشمارهٔ ۸۲۸مرا که از تو میسّر نمی شود یک دمشمارهٔ ۸۲۹شبانه دوش که تنها به کنج خود بودمشمارهٔ ۸۳۰من همان مستم و شوریده کز اوّل بودمشمارهٔ ۸۳۱یک شبی تا روز با تو خلوتی می بایدمشمارهٔ ۸۳۲باز رسیدم جمالِ دوست بدیدمشمارهٔ ۸۳۳هزار شکر که خود را امیدوار بدیدمشمارهٔ ۸۳۴اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدمشمارهٔ ۸۳۵چه سودا راه زد دوشم همانا از جنون دیدمشمارهٔ ۸۳۶روزها شد که برفتی و به خدمت نرسیدمشمارهٔ ۸۳۷ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدمشمارهٔ ۸۳۸اگر وصال میسّر شود دگر بارمشمارهٔ ۸۳۹اگر دولت بود روزی به قوهستان دگر بارمشمارهٔ ۸۴۰بی تو خونابه به رخساره فرو می بارمشمارهٔ ۸۴۱ترا به جان و دل از جان و دل وفادارمشمارهٔ ۸۴۲ز عمرم چه حاصل چو یاری ندارمشمارهٔ ۸۴۳چرا چنین شب و روز انتظار می دارمشمارهٔ ۸۴۴در عشق تو از نوکِ قلم دود برآرمشمارهٔ ۸۴۵شب ها همه شب در انتظارمشمارهٔ ۸۴۶که می‌برد ز رفیقان به دوستان خبرمشمارهٔ ۸۴۷آخر ای راحت جان جور تو تا چند برمشمارهٔ ۸۴۸گر بنویسم که چون بی تو به سر می برمشمارهٔ ۸۴۹یاد باد آن شب که در بیت الحرمشمارهٔ ۸۵۰منم که برنکنم از آستان یار سرمشمارهٔ ۸۵۱فتاد بر صنمی دی به رهگذر نظرمشمارهٔ ۸۵۲به دیده ی دل ناظر به هر چه در نگرمشمارهٔ ۸۵۳توبه ای کردم و گفتم که دگر می نخورمشمارهٔ ۸۵۴من ز دست ساقیان غیب صهبا می‌خورمشمارهٔ ۸۵۵جان و دل بنهاده ام تا می خورمشمارهٔ ۸۵۶دلم ببرد و قرارم برفت و معذورمشمارهٔ ۸۵۷ای بی خبر ز دردِ دلِ مهرپرورمشمارهٔ ۸۵۸به زخمِ تیرِ ملامت سپر نیندازمشمارهٔ ۸۵۹فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازمشمارهٔ ۸۶۰چو لطف کردی و برداشتی به اعزازمشمارهٔ ۸۶۱نیامدی و من از انتظار می سوزمشمارهٔ ۸۶۲هم از شکستنِ پیمانِ یار می ترسمشمارهٔ ۸۶۳دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسمشمارهٔ ۸۶۴چنان غمِ تو فرو بست راه بر نفسمشمارهٔ ۸۶۵دل ندارم که ز رویِ تو شکیبا باشمشمارهٔ ۸۶۶نه روی و رهی که با تو باشمشمارهٔ ۸۶۷به اختیار ز روی تو بر ندارم چشمشمارهٔ ۸۶۸بر یاد روی دوستان جام مصفا می کشمشمارهٔ ۸۶۹ای امیدم به تو نومید مکن از خویشمشمارهٔ ۸۷۰مریم دوشیزه عیسی در شکمشمارهٔ ۸۷۱نکرد با سر زلف تو هیچ کار دلمشمارهٔ ۸۷۲دلم بر آتش هجران بسوخت آه دلمشمارهٔ ۸۷۳چو باز کرد سر درج پرگهر چشممشمارهٔ ۸۷۴بیا بیا صنما بیش از این مرنجانمشمارهٔ ۸۷۵اگر عشق تو شد در خون جانمشمارهٔ ۸۷۶در انتظار وصال تو عمر می گذرانمشمارهٔ ۸۷۷جان برای تو که هم دردی و هم درمانمشمارهٔ ۸۷۸مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانمشمارهٔ ۸۷۹شبی بود به مهی خلوتی که ساز کنمشمارهٔ ۸۸۰بار دگر عزم سفر می کنمشمارهٔ ۸۸۱من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنمشمارهٔ ۸۸۲عجب مدار خراباتیی چنین که منمشمارهٔ ۸۸۳هلاک می شوم از لعبت شکر دهنمشمارهٔ ۸۸۴یک ام شبی که به خلوت جمال دوست ببینمشمارهٔ ۸۸۵اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینمشمارهٔ ۸۸۶چه حالت است ندانم به خواب می‌بینمشمارهٔ ۸۸۷منم آخر که چنین بی تو جهان می بینمشمارهٔ ۸۸۸شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینمشمارهٔ ۸۸۹من اگر مست خرابم چه کنم مست توامشمارهٔ ۸۹۰خراب کرده ی چشمان پر خمار توامشمارهٔ ۸۹۱من کی ام تا گویمت آنِ توامشمارهٔ ۸۹۲اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن توامشمارهٔ ۸۹۳دلبرا شیفته ی قامت و بالای توامشمارهٔ ۸۹۴برون نمی رود از سر هوای روی توامشمارهٔ ۸۹۵مکن ملامت اگر شهر بند کوی توامشمارهٔ ۸۹۶خویش را با یاد جانان می دهمشمارهٔ ۸۹۷فرو شده است به گل باز تا کمر پایمشمارهٔ ۸۹۸من از این عهده کی برون آیمشمارهٔ ۸۹۹چشم امیدوار به ره برنهاده‌ایمشمارهٔ ۹۰۰ما چو از بَدْوِ ازل باده‌پرست آمده‌ایمشمارهٔ ۹۰۱ما ساغر الست به رغبت کشیده‌ایمشمارهٔ ۹۰۲پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایمشمارهٔ ۹۰۳گر به قلّاشی و رندی در جهان افسانه‌ایمشمارهٔ ۹۰۴صبا بگوی به یارم که باز می‌آیمشمارهٔ ۹۰۵ما از آن جامِ الستی مستیمشمارهٔ ۹۰۶آن چه از توحیدِ مطلق یافتیمشمارهٔ ۹۰۷کار این است که از کارِ جهان آزادیمشمارهٔ ۹۰۸آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیمشمارهٔ ۹۰۹تا هوایِ هوایِ می کردیمشمارهٔ ۹۱۰بقایِ عمرِ تو بادا گزینه یارِ قدیمشمارهٔ ۹۱۱با تو دارم هرچه دارم از جدید و از قدیمشمارهٔ ۹۱۲ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیمشمارهٔ ۹۱۳دیر برآمد که روی یار ندیدیمشمارهٔ ۹۱۴تا دُردیِ درد او چشیدیمشمارهٔ ۹۱۵ما متقیان توبه کاریمشمارهٔ ۹۱۶هر چه بر اندیشم از تو زار بگریمشمارهٔ ۹۱۷هر چه در هستی ما هست چنان در بازیمشمارهٔ ۹۱۸مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیمشمارهٔ ۹۱۹ما که شنگولیانِ خوش باشیمشمارهٔ ۹۲۰ما که دیوانگانِ مدهوشیمشمارهٔ ۹۲۱عیش ما داریم کز شادی و شیون فارغیمشمارهٔ ۹۲۲می‌روی ای در دلِ تنگم مقیمشمارهٔ ۹۲۳ما که مستانِ الستیم چنان مستانیمشمارهٔ ۹۲۴آخر بمردم از غمت ای زندگانیمشمارهٔ ۹۲۵وقتِ آن آمد که بر غندان زنیمشمارهٔ ۹۲۶یار با ما هر چه گوید آن کنیمشمارهٔ ۹۲۷چنان آرزومندِ دیدارِ اویمشمارهٔ ۹۲۸به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویمشمارهٔ ۹۲۹دل گم کرده‌ی خود را ز کجا می‌جویمشمارهٔ ۹۳۰ای خاک درِ تو آب رویمشمارهٔ ۹۳۱در کویِ دوست گر چه نه مردانه می‌رویمشمارهٔ ۹۳۲بیا تا کژ نشینم راست گویمشمارهٔ ۹۳۳ما گر چه ز خدمتت جداییمشمارهٔ ۹۳۴می‌خواره و می‌پرست ماییمشمارهٔ ۹۳۵ما از آن مستان که پنداری نِه‌ایمشمارهٔ ۹۳۶مهر من ای ماه روی مهربانشمارهٔ ۹۳۷به غم بنشسته ام سر در گریبانشمارهٔ ۹۳۸مسلمانان مسلمانان مسلمانی کدام است آنشمارهٔ ۹۳۹یاد آن شب¬ها که بودی در کنارم دل¬ستانشمارهٔ ۹۴۰بوی بهار آمده ست و وقت گل ستانشمارهٔ ۹۴۱محروم مانده ام ز ملاقات دوستانشمارهٔ ۹۴۲دورم دریغ موسمِ عشرت ز دوستانشمارهٔ ۹۴۳آرزومندم به روی دوستانشمارهٔ ۹۴۴ای باد صبا رَو ز سپاهان به قهستانشمارهٔ ۹۴۵بنفشه زار برآمد ز طرفِ لاله¬ستانشمارهٔ ۹۴۶ساقی فدای جان تو بادا هزار جانشمارهٔ ۹۴۷باد بهار می وزد از طرف نهارجانشمارهٔ ۹۴۸بحر عشق است این و در وی موج بیم و جانشمارهٔ ۹۴۹گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جانشمارهٔ ۹۵۰متنعمّان چه دانند مشقت فقیرانشمارهٔ ۹۵۱از من ای باد سلامی به فلانی برسانشمارهٔ ۹۵۲وه که جهان در گرفت سوزِ دمِ عاشقانشمارهٔ ۹۵۳ای که نبودی شبی مونسِ غم‌خوارگانشمارهٔ ۹۵۴ساخته عشق چیست فطرتِ دیوانگانشمارهٔ ۹۵۵مرا طاقت نمی‌باشد جدایی کردن از جانانشمارهٔ ۹۵۶چه غم که نیست مرا حاصل ای مسلمانانشمارهٔ ۹۵۷بساز بر بط و برزن رهِ قلندریانشمارهٔ ۹۵۸کی تواند هرکس از خود عاشقی بر ساختنشمارهٔ ۹۵۹چه می‌خواهی پیاپی عهد بستنشمارهٔ ۹۶۰چه بایدم دلِ شوریده درجهان بستنشمارهٔ ۹۶۱یک تار موی از آن سر زلفین پر فتنشمارهٔ ۹۶۲تنم جایی و دل جایی ندارم زَهرهٔ گفتنشمارهٔ ۹۶۳ای روح من در قلب تو چون جان تو در جسم تنشمارهٔ ۹۶۴ای آرزوی جانم در پای تو افتادنشمارهٔ ۹۶۵نمیتوان دل یاری زخود بیازردنشمارهٔ ۹۶۶تا نگویی تو ندانم که چه باید کردنشمارهٔ ۹۶۷توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردنشمارهٔ ۹۶۸ضرورت است جدایی ز دل ستان کردنشمارهٔ ۹۶۹مبارک است ملاقات دوستان کردنشمارهٔ ۹۷۰نخواهم هرگز از می توبه کردنشمارهٔ ۹۷۱به گدایان نرسد شاه سواری کردنشمارهٔ ۹۷۲ناگزیریست مرا شیفته رایی کردنشمارهٔ ۹۷۳مرا به فخر بود طوق فقر در گردنشمارهٔ ۹۷۴صعب کاریست سرآسیمه ی ایام شدنشمارهٔ ۹۷۵دلا تا چند با خود دوست بودنشمارهٔ ۹۷۶سخت کاری‌ست ریاضت‌کشِ هجران بودنشمارهٔ ۹۷۷ای آرزویِ چشمم روی تو باز دیدنشمارهٔ ۹۷۸گر باز میسّر شودم رویِ تو دیدنشمارهٔ ۹۷۹مرا ز دیده چه حاصل مگر به رویِ‌تو دیدنشمارهٔ ۹۸۰چه خوش باشد پس از هجران کشیدنشمارهٔ ۹۸۱ز بامِ مسجد الأقصی مؤذّنشمارهٔ ۹۸۲ای عشق می‌توانی بر کلّ و جزوِ ما زنشمارهٔ ۹۸۳عاقله‌ی عقل چیست مظلمه‌ی مرد و زنشمارهٔ ۹۸۴ای عشق پروریده تو را درکنارِ حسنشمارهٔ ۹۸۵گر بگویم که شد از نورِ تجلّی روشنشمارهٔ ۹۸۶ای دلِ درمانده به حبس وطنشمارهٔ ۹۸۷آخر ای ظالم خدا را یاد کنشمارهٔ ۹۸۸ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمان‌شکنشمارهٔ ۹۸۹ماه رویا قصدِ جانِ مردمِ بی‌دل مکنشمارهٔ ۹۹۰ای دل نمی‌گفتم تورا با عشق خود بینی مکنشمارهٔ ۹۹۱ای عشق تو در جان من از بدو کُنشمارهٔ ۹۹۲ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کنشمارهٔ ۹۹۳گر هیچ می‌توانی ما را حمایتی کنشمارهٔ ۹۹۴با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کنشمارهٔ ۹۹۵گر هیچ می‌توانی ای دل گزارشی کنشمارهٔ ۹۹۶ای قامتِ تو قیامتِ منشمارهٔ ۹۹۷آبِ‌روی خود ببردم در میانِ انجمنشمارهٔ ۹۹۸کُنج خراباتِ عشق، جای من و گنجِ منشمارهٔ ۹۹۹هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریادِ منشمارهٔ ۱۰۰۰مرا جانانه‌ای باید که باشد غم گسارِ منشمارهٔ ۱۰۰۱ای بخت اگر حامی شوی سعیی کنی در کار منشمارهٔ ۱۰۰۲اگر دست واگیری از کارِ منشمارهٔ ۱۰۰۳ای که ندانی که چیست حالِ من و یارِ منشمارهٔ ۱۰۰۴حذر کن ز آهِ جهان‌گیرِ منشمارهٔ ۱۰۰۵یا رب آزاد کن مرا از منشمارهٔ ۱۰۰۶تا از برِ من رفتی رفته‌ست قرار از منشمارهٔ ۱۰۰۷الغیاث از هم‌نشینان خیال‌آمیز منشمارهٔ ۱۰۰۸مرا که دوست تو باشی نترسم از دشمنشمارهٔ ۱۰۰۹جانِ من و عقلِ من و هوشِ منشمارهٔ ۱۰۱۰ای سرِ کویِ تو منزل گَهِ آسایشِ منشمارهٔ ۱۰۱۱کس ندارد خبر از واقعهٔ مشکل منشمارهٔ ۱۰۱۲ماه من ای سرو سیم اندام منشمارهٔ ۱۰۱۳باد صبا هر نفس تازه کند جان منشمارهٔ ۱۰۱۴ای عشق تو از بدو کن در جان منشمارهٔ ۱۰۱۵صحبت اهل دلی و جاه من و جان منشمارهٔ ۱۰۱۶الغیاث ای دوستان از درد بی درمان منشمارهٔ ۱۰۱۷گواه است بر درد پنهان منشمارهٔ ۱۰۱۸اگر ز دوستی اوست خلق دشمن منشمارهٔ ۱۰۱۹کو شیفته ای کجاست چون منشمارهٔ ۱۰۲۰هر لحظه هدهدی ز سبا میرسد به منشمارهٔ ۱۰۲۱گر به گوشت برسد درد من و زاری منشمارهٔ ۱۰۲۲بیا و دیده ی پر خون ما بینشمارهٔ ۱۰۲۳ای ز بهشت بی خبر رونق نو بهار بینشمارهٔ ۱۰۲۴گوشه چشم پر خمارش بینشمارهٔ ۱۰۲۵مجنون در لیلی زد فرهاد در شیرینشمارهٔ ۱۰۲۶ترش گرفته دو ابرو و لب چنان شیرینشمارهٔ ۱۰۲۷چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازینشمارهٔ ۱۰۲۸ایّها الخمّار مخموریم و رنجور و حزینشمارهٔ ۱۰۲۹دوش مرا گفت عقل از سر رای زرینشمارهٔ ۱۰۳۰عشق با هر کس که گردد هم نشینشمارهٔ ۱۰۳۱خوش است آن دو چشمِ مخمور و خوش آن دو زلفِ مشکینشمارهٔ ۱۰۳۲به جفا دست برآورد و کمر بست به کینشمارهٔ ۱۰۳۳گر بدانی که من از عشقِ که‌ام زار چنینشمارهٔ ۱۰۳۴بی‌دوست این منم که به سر می‌برم چنینشمارهٔ ۱۰۳۵ای که دلم ز دست شد جانِ شما که هم‌چنینشمارهٔ ۱۰۳۶ای که از مکرِ عدو بر خویش می‌پیچی چنینشمارهٔ ۱۰۳۷مستم از اقداحِ مالامالِ توشمارهٔ ۱۰۳۸رفتی و یک نفس نرفت از نظرم خیالِ توشمارهٔ ۱۰۳۹کارم از دست بشد دستِ من و دامنِ توشمارهٔ ۱۰۴۰بادِ صبا بر گرفت بویِ عرق چینِ توشمارهٔ ۱۰۴۱باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ توشمارهٔ ۱۰۴۲دل‌برا در آرزویِ رویِ شهر آرایِ توشمارهٔ ۱۰۴۳ای به تو آرزویِ من بیش‌تر از جفایِ توشمارهٔ ۱۰۴۴آخر ای دوست کجایی که چنانم بی‌توشمارهٔ ۱۰۴۵دریغ آن همه امّیدِ من به یاریِ توشمارهٔ ۱۰۴۶ای دلِ سوداییِ من چند ز رعناییِ توشمارهٔ ۱۰۴۷ماییم و نیم جان و جهانی و نیم‌جوشمارهٔ ۱۰۴۸به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردوشمارهٔ ۱۰۴۹ندانم آفتاب است آن اگر روشمارهٔ ۱۰۵۰ای چون قدت نخاسته در جوی‌بار سروشمارهٔ ۱۰۵۱بیا که جانِ منی جانِ من بیا بمروشمارهٔ ۱۰۵۲گر شبکی نشستمی با بُتِ خویش رو به روشمارهٔ ۱۰۵۳خوش است بر لبِ قلزم نشسته در باکوشمارهٔ ۱۰۵۴بادِ بهار می وزد بادۀ خوش گوار کوشمارهٔ ۱۰۵۵برآوردند طوفان از جهان دیوان سلیمان کوشمارهٔ ۱۰۵۶من به جان آمده ام راه سویِ جانان کوشمارهٔ ۱۰۵۷آخر ای راحت جان دردِ دلِ ما بشنوشمارهٔ ۱۰۵۸آخر ای راحتِ جان دردِ دلِ ما بشنوشمارهٔ ۱۰۵۹ما می‌رویم و با تو نکرده وداعِ راهشمارهٔ ۱۰۶۰اگر در عالمِ غیبم دهی راهشمارهٔ ۱۰۶۱کیست کآرد به من از دوست پیامی نا گاهشمارهٔ ۱۰۶۲برفکن برقع از آن رویِ چو ماهشمارهٔ ۱۰۶۳هر که را مهرِ تو در دل نبود بی جان بهشمارهٔ ۱۰۶۴مرا هاتفی داد ناگاه توبهشمارهٔ ۱۰۶۵تا شود از پیش ماه پرده برانداختهشمارهٔ ۱۰۶۶ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساختهشمارهٔ ۱۰۶۷ای مرا در آتش هجران سراپا سوختهشمارهٔ ۱۰۶۸لبت چشمه و خضر گردش نشستهشمارهٔ ۱۰۶۹این منم خود را چنین در دست غم بگذاشتهشمارهٔ ۱۰۷۰هستم ز جام عشقت مست و خراب گشتهشمارهٔ ۱۰۷۱این بار شد از دستم کار دل سرگشتهشمارهٔ ۱۰۷۲زلف تو چون چشم مست تاب گرفتهشمارهٔ ۱۰۷۳باز آمده ای سری در آشفتهشمارهٔ ۱۰۷۴نکرده از دو عالم دست کوتهشمارهٔ ۱۰۷۵ای نازنین بی موجبی در خون ما رفتن که چهشمارهٔ ۱۰۷۶در ده علی الصباح به دفعِ خمار بادهشمارهٔ ۱۰۷۷بر دوستی تو می خورم بادهشمارهٔ ۱۰۷۸ساقی میِ شوق ناک در دهشمارهٔ ۱۰۷۹بر کوچه ی او خواهم یک بار گذر کردهشمارهٔ ۱۰۸۰ای به دیدار تو جانم آرزومند آمدهشمارهٔ ۱۰۸۱دوش بازم قاصدی از حضرت یار آمدهشمارهٔ ۱۰۸۲یار می باید که باشد چست و چالاک آمدهشمارهٔ ۱۰۸۳ماییم و جانی بر دهان از جور هجران آمدهشمارهٔ ۱۰۸۴مسیح اگر به نفس کرد مرده‌ای زندهشمارهٔ ۱۰۸۵ای مرا هم چو دیده نادیدهشمارهٔ ۱۰۸۶ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریدهشمارهٔ ۱۰۸۷یاد آن وقت که جانانهٔ ما ترسیدهشمارهٔ ۱۰۸۸ای من به وفای تو رسیدهشمارهٔ ۱۰۸۹عجب سرّی‌ست مردان را درونِ سینه پوشیدهشمارهٔ ۱۰۹۰مگر وصال تو روزی شود دگربارهشمارهٔ ۱۰۹۱به پای عشق درافتاده‌ام دگربارهشمارهٔ ۱۰۹۲به دام عشق درآویختم دگربارهشمارهٔ ۱۰۹۳از برت می‌روم به ناچارهشمارهٔ ۱۰۹۴بیار از آن لبِ شیرین‌تر از شکر بوسهشمارهٔ ۱۰۹۵زین پیش اگر مجنون دیوانه بُد اکنون کهشمارهٔ ۱۰۹۶ای رشک برده در باغ از عارض تو لالهشمارهٔ ۱۰۹۷از نَفَس دوست شد مریمِ جان حاملهشمارهٔ ۱۰۹۸زهی از عنبر سارا نغولهشمارهٔ ۱۰۹۹غلام ساقیِ خویشم که از شرابِ شبانهشمارهٔ ۱۱۰۰گران‌جانی مکن یارا مشو در خوابِ مستانهشمارهٔ ۱۱۰۱مسلمانان دگرباره به کوی افتادم از خانهشمارهٔ ۱۱۰۲غریبا گر خبر داری ز خانهشمارهٔ ۱۱۰۳تا قدم در ره مردان ننهی مردانهشمارهٔ ۱۱۰۴میان من و دوست چون شد یگانهشمارهٔ ۱۱۰۵منم آن زاهد دورِ زمانهشمارهٔ ۱۱۰۶سگالی هست ما را در میانهشمارهٔ ۱۱۰۷ای یار برون شو از میانهشمارهٔ ۱۱۰۸تو مرا هم‌نفسِ دیرینهشمارهٔ ۱۱۰۹خوشا آبِ انگور در آبگینهشمارهٔ ۱۱۱۰دلم بر آتشِ هجران بسوخت زار اندوهشمارهٔ ۱۱۱۱هر کجا برفکند قامتِ جانان سایهشمارهٔ ۱۱۱۲نگاه می‌کنم از هر چه آفرید خدایشمارهٔ ۱۱۱۳ای به خورد و خواب قانع هم‌چو حیوان از غذایشمارهٔ ۱۱۱۴که می‌برد خبر از من بدان جهان آرایشمارهٔ ۱۱۱۵روی زیبا به تو گفتم که میارای میارایشمارهٔ ۱۱۱۶غم نخواهم خورد گر دنیا سرآید گو سرآیشمارهٔ ۱۱۱۷گر هیچ به کویِ ما کنی رایشمارهٔ ۱۱۱۸به مزدِ جان خود بر من ببخشایشمارهٔ ۱۱۱۹چیست آن پای‌بندِ دست گشایشمارهٔ ۱۱۲۰دل شکسته ی ما را رعایتی فرمایشمارهٔ ۱۱۲۱گر نداری خبر از چشمه ی حیوان به من آیشمارهٔ ۱۱۲۲ای یار بی‌وفا که ز ما برشکسته‌ایشمارهٔ ۱۱۲۳در دل نشسته‌ای اگر از دیده رفته‌ایشمارهٔ ۱۱۲۴رفتی و صیدِ خاطر احباب کرده‌ایشمارهٔ ۱۱۲۵تا در خرابه ی دلِ ما خانه کرده‌ایشمارهٔ ۱۱۲۶مردمان گویند از می توبه تا کی کرده‌ایشمارهٔ ۱۱۲۷ای یار بی‌وفا که دل از ما بریده‌ایشمارهٔ ۱۱۲۸اگر عنانِ عنایت به سوی ما تابیشمارهٔ ۱۱۲۹بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابیشمارهٔ ۱۱۳۰دوش من بودم و خورشیدی و خوش مهتابیشمارهٔ ۱۱۳۱ای صورت خیالت در پیش من شرابیشمارهٔ ۱۱۳۲ما را بده از کوثرِ خم‌خانه شرابیشمارهٔ ۱۱۳۳اگر خواهی که خود را بازیابیشمارهٔ ۱۱۳۴شهره ی شهر شدم در غم شهرآشوبیشمارهٔ ۱۱۳۵ما را ز دهانِ تو نباتیشمارهٔ ۱۱۳۶هنوز امّید می‌دارم به عون‌الله ملاقاتیشمارهٔ ۱۱۳۷ز ما برشکستی و از ما بجستیشمارهٔ ۱۱۳۸گر به مستی زدم اندر سر زلفت دستیشمارهٔ ۱۱۳۹یک جام به من ده و برستیشمارهٔ ۱۱۴۰گر مستی و گر هواپرستیشمارهٔ ۱۱۴۱چه شب بود آن که از ما برشکستیشمارهٔ ۱۱۴۲گر تو را با ما نه یاری با تو ما را دوستیشمارهٔ ۱۱۴۳خلاف وفا نیست در دوستیشمارهٔ ۱۱۴۴نگارا یاد می‌داری که با ما عهد پیوستیشمارهٔ ۱۱۴۵دوش آمد و گفت اگر ز هستیشمارهٔ ۱۱۴۶کاش باری عقل دست از کارِ ما واداشتیشمارهٔ ۱۱۴۷کاشکی ما را جفا از پیشِ ما برداشتیشمارهٔ ۱۱۴۸با ما به وفا یک قدم ای یار نرفتیشمارهٔ ۱۱۴۹تا در جهان پدید بود سرو قامتیشمارهٔ ۱۱۵۰اگر هرگز شبی خواهی به بالا کرد معراجیشمارهٔ ۱۱۵۱ساقیا خیز و برافروز سبک مصباحیشمارهٔ ۱۱۵۲نه قلزمم که به هم در شوم به هر بادیشمارهٔ ۱۱۵۳چون هیچ بقایی نکند خاکی و بادیشمارهٔ ۱۱۵۴مرا رمزی عجب نازل شد از تعالیم ِ استادیشمارهٔ ۱۱۵۵مرا جز تو باری نباشد مرادیشمارهٔ ۱۱۵۶برفتی و ما را به هجران سپردیشمارهٔ ۱۱۵۷اگر به کلبه احزان ما گذر کردیشمارهٔ ۱۱۵۸گر هیچ صبا به ما گذر کردیشمارهٔ ۱۱۵۹برفتی و ما را فراموش کردیشمارهٔ ۱۱۶۰عجب که رغبت دیدار دوستان کردیشمارهٔ ۱۱۶۱یادِ آن وقت که با ما نظری می کردیشمارهٔ ۱۱۶۲هیچ یاری بود که برگردیشمارهٔ ۱۱۶۳نه قبول کرده بودی که ز عهد برنگردیشمارهٔ ۱۱۶۴ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردیشمارهٔ ۱۱۶۵ای نوبهارِ خوبی از چهره تو وَردیشمارهٔ ۱۱۶۶دوش آمدی و خرمن ما آتشی زدیشمارهٔ ۱۱۶۷چه شورست این که در عالم فکندیشمارهٔ ۱۱۶۸نمازِ شام رسید ای بتِ سمرقندیشمارهٔ ۱۱۶۹رسید جان به دهانم ز آرزومندیشمارهٔ ۱۱۷۰رسید جان به لبم از بس آرزومندیشمارهٔ ۱۱۷۱گسسته‌ای و نخواهی که باز پیوندیشمارهٔ ۱۱۷۲مرحبا مرحبا کجا بودیشمارهٔ ۱۱۷۳درآ اهلا و سهلا مرحبا کویی کجا بودیشمارهٔ ۱۱۷۴اگر زمام ارادت به دست ما بودیشمارهٔ ۱۱۷۵دریغا گر شبی روزی تو را پروای ما بودیشمارهٔ ۱۱۷۶اگر هیچ آن پری رخ را دمی پروای ما بودیشمارهٔ ۱۱۷۷گر آتشی چو من در میان جان بودیشمارهٔ ۱۱۷۸مرا گر همّتی مردانه بودیشمارهٔ ۱۱۷۹یاد باد آن که مرا با تو قراری بودیشمارهٔ ۱۱۸۰گر هیچ شریف‌تر ز می بودیشمارهٔ ۱۱۸۱دو سه روز است که دیدار به ما ننمودیشمارهٔ ۱۱۸۲وفا نکردی و از دوستی بگردیدیشمارهٔ ۱۱۸۳وفا نکردی و پیوندِ عهد ببردیشمارهٔ ۱۱۸۴دریغا مهر و پیوندت که بگسستی و ببریدیشمارهٔ ۱۱۸۵باز جهان تازه کرد قدرتِ باریشمارهٔ ۱۱۸۶آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری ‌شمارهٔ ۱۱۸۷خلافِ عهد روا نیست در وفاداریشمارهٔ ۱۱۸۸خلافِ عهد مکن گر سرِ وفاداریشمارهٔ ۱۱۸۹توقّع است که گوشی به حالِ ما داریشمارهٔ ۱۱۹۰مرا به چاشنیی جانبی مگر داریشمارهٔ ۱۱۹۱نه مهربانی و نه شفقت و نه دل داریشمارهٔ ۱۱۹۲ختنی جمالی ای جام حبشی چه نام داریشمارهٔ ۱۱۹۳بتا بر سرو می گویند خورشید روان داریشمارهٔ ۱۱۹۴دلبرا با ما سر پیوند داری یا نداریشمارهٔ ۱۱۹۵من نه آنم به حقیقت که تو می پنداریشمارهٔ ۱۱۹۶گر تو در این بیابان برگ سفر نداریشمارهٔ ۱۱۹۷گر سر و برگ بلای عشق نداریشمارهٔ ۱۱۹۸به بالینم فراز آمد میان خواب و بیداریشمارهٔ ۱۱۹۹بامن ای یار ندانم سر یاری داریشمارهٔ ۱۲۰۰بی می منشین اگر دلی داریشمارهٔ ۱۲۰۱نمی‌دانم چه بد کردم که نیکم زار می‌داریشمارهٔ ۱۲۰۲می‌روی می‌دهدت دل که مرا بگذاریشمارهٔ ۱۲۰۳مرای ای یار ضایع می‌گذاریشمارهٔ ۱۲۰۴دوش آمد و گفت در چه کاریشمارهٔ ۱۲۰۵خوش ایّامی و خرّم روزگاریشمارهٔ ۱۲۰۶دل ببرد از من بتی زیبا نگاریشمارهٔ ۱۲۰۷نیک‌بخت است که دارد چو تو یاری و نگاریشمارهٔ ۱۲۰۸باز دلم صید کرد طرفه نگاریشمارهٔ ۱۲۰۹مرا گر یار خواهد گفت رو بر بند زنّاریشمارهٔ ۱۲۱۰یار مرا وعده داد بوس و کناریشمارهٔ ۱۲۱۱آرزو می کندم با تو شبی بوس و کناریشمارهٔ ۱۲۱۲مپسند یارا ما را به خواریشمارهٔ ۱۲۱۳دگر بار از نسیم نو بهاریشمارهٔ ۱۲۱۴بیا یارا که آمد وقتِ یاریشمارهٔ ۱۲۱۵مگسل نگارا پیوندِ یاریشمارهٔ ۱۲۱۶گر طاقت ما داری در مستی و هشیاریشمارهٔ ۱۲۱۷ترا خود نیست راه و رسمِ یاریشمارهٔ ۱۲۱۸چرا سر به پیوندِ ما در نیاریشمارهٔ ۱۲۱۹باز دل دادم به دستِ دل بریشمارهٔ ۱۲۲۰گرت بخت یارست فرمان بریشمارهٔ ۱۲۲۱ای شده مشغولِ خویش هیچ گمان می بریشمارهٔ ۱۲۲۲بس در جفا مکوش که از حد بمی بریشمارهٔ ۱۲۲۳یا رب آن ماه است یا خورشید یا بُت یا پریشمارهٔ ۱۲۲۴بگذر ای باد بر اطرافِ قهستان سحریشمارهٔ ۱۲۲۵گر امشبم چو دوش به سر باز بگذریشمارهٔ ۱۲۲۶هیچت افتد که به ما بر گذریشمارهٔ ۱۲۲۷اگر به مصلحت از پیش دوست برگذریشمارهٔ ۱۲۲۸سواره هر چه به نظّاره گاه برگذریشمارهٔ ۱۲۲۹گر مرا نیست به کویِ تو مجالِ گذریشمارهٔ ۱۲۳۰جهان خراب شد از نسبتِ پدر پسریشمارهٔ ۱۲۳۱عشق را ختم است بر عالم سریشمارهٔ ۱۲۳۲چرا به جانبِ یاران نمی‌کند نظریشمارهٔ ۱۲۳۳ترک من و آشوبِ دل خاتونِ ماه خاوریشمارهٔ ۱۲۳۴بیش ازینم نشود از تو میسّر به صبوریشمارهٔ ۱۲۳۵ای که غایب نیی از خاطر اگر مهجوریشمارهٔ ۱۲۳۶خوش است دردِ جداییّ و داغِ مهجوریشمارهٔ ۱۲۳۷ای پیرِ سال‌خورده غمِ خود نمی‌خوریشمارهٔ ۱۲۳۸گر ز شیرین‌لبی کنم شوریشمارهٔ ۱۲۳۹بر آن سرم که دگرباره در دهم صوریشمارهٔ ۱۲۴۰به ناموس آتش اندر زن بیار آن آبِ انگوریشمارهٔ ۱۲۴۱موحّدوار کن در عشق سیریشمارهٔ ۱۲۴۲تا نیستی خود را از راه برنگیریشمارهٔ ۱۲۴۳بر ما به گناهی که نکردیم نگیریشمارهٔ ۱۲۴۴مگر تقدیر دل باری به غم رفته ست و سر بازیشمارهٔ ۱۲۴۵چه دلبری که به دل داریی نپردازیشمارهٔ ۱۲۴۶گر چه مشغولی و با بنده نمی پردازیشمارهٔ ۱۲۴۷همای وارم اگر سایه بر سر اندازیشمارهٔ ۱۲۴۸زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازیشمارهٔ ۱۲۴۹گرم به کینه بسوزی وگر به مهر بسازیشمارهٔ ۱۲۵۰شبی گر اتّفاق افتد که با ما خلوتی سازیشمارهٔ ۱۲۵۱چه باشد ار به ملاقات چاره‌ای سازیشمارهٔ ۱۲۵۲به حال من چه شود گر نظر کنی روزیشمارهٔ ۱۲۵۳خوشا که موسمِ گل بامداد برخیزیشمارهٔ ۱۲۵۴اگر چه سوخته‌ام در بلای عشق بسیشمارهٔ ۱۲۵۵به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسیشمارهٔ ۱۲۵۶حرام بر من اگر بی تو می‌زنم نفسیشمارهٔ ۱۲۵۷بمیر و تا نبود هم‌نفس مزن نفسیشمارهٔ ۱۲۵۸گر یاد روزگار فراغت کند کسیشمارهٔ ۱۲۵۹کس ندارم که پیامی برد از من به کسیشمارهٔ ۱۲۶۰گر ز مردان صاحب درد باشیشمارهٔ ۱۲۶۱مرا تا جان و دل باشد به جای جان و دل باشیشمارهٔ ۱۲۶۲ترا با خویش کاری نیست تا با خویشتن باشیشمارهٔ ۱۲۶۳گر به فرمانِ من سوخته خرمن باشیشمارهٔ ۱۲۶۴به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشیشمارهٔ ۱۲۶۵برخیز نگارا و برافروز چراغیشمارهٔ ۱۲۶۶دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقیشمارهٔ ۱۲۶۷کُشتی ز بس انتظار تا کیشمارهٔ ۱۲۶۸فراقِ دوست چه دردست بی دواء الکیشمارهٔ ۱۲۶۹ای دل آخر سر بنه گردن فرازی تا به کیشمارهٔ ۱۲۷۰سوختم در زمهریر از تشنگیشمارهٔ ۱۲۷۱مرا با دوست می افتد به هر وقتی و هر حالیشمارهٔ ۱۲۷۲شدستم ناگهان در وجد و حالیشمارهٔ ۱۲۷۳عشق آمد و کرد خانه خالیشمارهٔ ۱۲۷۴ما را نبود قاعده ی جنگ و جدالیشمارهٔ ۱۲۷۵نه وقتی با منت بودی وصالیشمارهٔ ۱۲۷۶خوب آفریدی زین سان جمالیشمارهٔ ۱۲۷۷غمزه ی مست صنم بابلیشمارهٔ ۱۲۷۸بر آن سری که دل مستمند ما بخلیشمارهٔ ۱۲۷۹فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلیشمارهٔ ۱۲۸۰ای در بیابان غمت سرگشته هر جایی دلیشمارهٔ ۱۲۸۱دو چشم مست و دو ابروی طاق واویلیشمارهٔ ۱۲۸۲آخر منم و لبی و جامیشمارهٔ ۱۲۸۳حرام است ار دلی داری حیاتی بی دل آرامیشمارهٔ ۱۲۸۴می حرام است خاصه بر عامیشمارهٔ ۱۲۸۵هر چه در پیشانیم آویخت میشمارهٔ ۱۲۸۶یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمیشمارهٔ ۱۲۸۷من تشنه ترم ساقی حالی به من آور میشمارهٔ ۱۲۸۸گر نه به دست نفس بهیمی اسیرمیشمارهٔ ۱۲۸۹آوازه درافتاد که باز آمدم از میشمارهٔ ۱۲۹۰گفت به من محتسب که توبه کن از میشمارهٔ ۱۲۹۱دروغ است کی کرده ام توبه از میشمارهٔ ۱۲۹۲خوش بود به صبح دم زمزمه ی خروسِ میشمارهٔ ۱۲۹۳خوش ترست از آبِ حیوان خاکِ میشمارهٔ ۱۲۹۴خوش نیست بر طلیعه ی انوارِ بام میشمارهٔ ۱۲۹۵ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ میشمارهٔ ۱۲۹۶خوش نبود صبح دم شاهد و صحرا و میشمارهٔ ۱۲۹۷زاهد اگر نمی خورد اندر سه ماه میشمارهٔ ۱۲۹۸دگر باره کردم اعادت به میشمارهٔ ۱۲۹۹هر که را دادند از آن خمخانه میشمارهٔ ۱۳۰۰مهر ماه آمد بیار ای ماهِ مهرافزای میشمارهٔ ۱۳۰۱گر به من می آورد باد از عرق چینش نسیمیشمارهٔ ۱۳۰۲ساقیا می بیار حالی میشمارهٔ ۱۳۰۳می بیار ای غلام حالی میشمارهٔ ۱۳۰۴الله الله بده بده می میشمارهٔ ۱۳۰۵بماناد آن برو بالا که رشکِ سروِ بستانیشمارهٔ ۱۳۰۶مرا با تو ای یار سری‌ست جانیشمارهٔ ۱۳۰۷وقت نثار کردن ماییم و نیم جانیشمارهٔ ۱۳۰۸دلا گر قدرِ این دولت بدانیشمارهٔ ۱۳۰۹مرا چه واقعه افتاد گر نمی‌دانیشمارهٔ ۱۳۱۰اگرت معیشتی هست و کفافِ کامرانیشمارهٔ ۱۳۱۱چو تازه کرد جهان نوبهار و رفت خزانیشمارهٔ ۱۳۱۲وداع کردم و رفتم به صد پریشانیشمارهٔ ۱۳۱۳بیا ای مرا خوش تر از زندگانیشمارهٔ ۱۳۱۴من بعد ازین چه گونه کنم بی تو زندگانیشمارهٔ ۱۳۱۵قندست ندانم دهن تنگ فلانیشمارهٔ ۱۳۱۶ماه رویا گرچه رشک مهر و ماه آسمانیشمارهٔ ۱۳۱۷هَلاک می‌کندم غصه ی پشیمانیشمارهٔ ۱۳۱۸جان برای تو که هم جانی و هم جانانیشمارهٔ ۱۳۱۹به قاین بگذر ای باد ار توانیشمارهٔ ۱۳۲۰مردم ز عشق رویت رحمی کن ار توانیشمارهٔ ۱۳۲۱پیری‌ست مرا چو نو جوانیشمارهٔ ۱۳۲۲گر از دفترِ عشق رمزی بخوانیشمارهٔ ۱۳۲۳گر ز دردِ دلِ من یک ورقی برخوانیشمارهٔ ۱۳۲۴اگر ز قصه ی ما یک ورق فرو خوانیشمارهٔ ۱۳۲۵دوزخِ دنیاست تاویلِ فراقِ آن جهانیشمارهٔ ۱۳۲۶باز آمده‌ام تشنه لبی خشک دهانیشمارهٔ ۱۳۲۷با تو رازی‌ست مرا از دگران پنهانیشمارهٔ ۱۳۲۸مست و شوریده چنانم که ز بی خویشتنیشمارهٔ ۱۳۲۹باور نمی‌کنم که تو پیمان بنشکنیشمارهٔ ۱۳۳۰می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنیشمارهٔ ۱۳۳۱به یک غمزه شهری پریشان کنیشمارهٔ ۱۳۳۲شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنیشمارهٔ ۱۳۳۳به بوسه ای چه شود گر مضایقت نکنیشمارهٔ ۱۳۳۴به دل زمن بحلی گر به جان طمع نکنیشمارهٔ ۱۳۳۵دل میبری به غارت و شلتاق می کنیشمارهٔ ۱۳۳۶زان خوشه نغوله که آونگ می کنیشمارهٔ ۱۳۳۷دریغ چون تو نگاری به دست اهرمنیشمارهٔ ۱۳۳۸بر آواز چنگ و رباب و دف و نیشمارهٔ ۱۳۳۹به جان نزدیکِ جانانم مسافت گرچه کوته نیشمارهٔ ۱۳۴۰ای گر درآید از درم سرمست یار قاینیشمارهٔ ۱۳۴۱ای ملامت گر اگر شاهدِ ما را بینیشمارهٔ ۱۳۴۲تا به کی عجب و شرک و خود بینیشمارهٔ ۱۳۴۳به لطفِ تست مرا گر صواب می بینیشمارهٔ ۱۳۴۴ای زندگیِ جان ها الّا به تو جان حی نیشمارهٔ ۱۳۴۵ای بی تو دلِ مرا قراری نیشمارهٔ ۱۳۴۶مرا تا دلی هست جانم توییشمارهٔ ۱۳۴۷مرا چیزهایی نمودند رویشمارهٔ ۱۳۴۸من آن نی ام که نی ام با تو یک دل و یک رویشمارهٔ ۱۳۴۹دلبرا هرچه از برِ ما می‌رویشمارهٔ ۱۳۵۰در دل نشسته ای اگر از دیده می رویشمارهٔ ۱۳۵۱روی مخوانش که می چکد عرق از ویشمارهٔ ۱۳۵۲ای در لبت خلاصه ی اعجازِ عیسویشمارهٔ ۱۳۵۳صنوبر قامتی دیدم به راهیشمارهٔ ۱۳۵۴چه خوش بود که به بالینِ خفته ناگاهیشمارهٔ ۱۳۵۵نظرمان تازه می کن هر پگاهیشمارهٔ ۱۳۵۶بر من بگذشت دی پگاهیشمارهٔ ۱۳۵۷چندان بنالم هر صبحگاهیشمارهٔ ۱۳۵۸پیام داد به من هاتف سحرگاهیشمارهٔ ۱۳۵۹هرگز نکنی به ما نگاهیشمارهٔ ۱۳۶۰بتی در خیمه ی دیدم چو ماهیشمارهٔ ۱۳۶۱عشق است نه هر چنان که خواهیشمارهٔ ۱۳۶۲من ز می کی توبه کردم این چه بهتان است هیشمارهٔ ۱۳۶۳دریغ عمر که بی‌هوده صرف شد هی هیشمارهٔ ۱۳۶۴عشق آمد و بر هم زد بنیادِ شکیباییشمارهٔ ۱۳۶۵به پای مردیِ عقل از رهِ شکیباییشمارهٔ ۱۳۶۶نه صبر ماند مرا بی تو نه شکیباییشمارهٔ ۱۳۶۷نه قرار داده بودی که شبی به خلوت آییشمارهٔ ۱۳۶۸دلم را دیده‌ام روز جایی و عجب جاییشمارهٔ ۱۳۶۹ندارم محرمِ رازی که پیغامی برد جاییشمارهٔ ۱۳۷۰نوشته یافتم رمزی به خطِّ خوب بر جاییشمارهٔ ۱۳۷۱خاطرم باز به جایی شد و مشکل جاییشمارهٔ ۱۳۷۲محرمی کو که پیامی برد از من جاییشمارهٔ ۱۳۷۳صبا گر توانی گذر کن به جاییشمارهٔ ۱۳۷۴فراق اگر چه مرا می‌کشد به دردِ جداییشمارهٔ ۱۳۷۵شبِ وصال نبردم گمانِ روز جداییشمارهٔ ۱۳۷۶در سر از وصلِ تو هر طایفه را سوداییشمارهٔ ۱۳۷۷ما از غم تو شدیم سوداییشمارهٔ ۱۳۷۸برفت و برد دل و دینم آن بخاراییشمارهٔ ۱۳۷۹گر امشب هم چو دوش از در درآییشمارهٔ ۱۳۸۰بر امیدِ تو که روزی به سرم بازآییشمارهٔ ۱۳۸۱هنوزم می دهد زحمت میان سرو بالاییشمارهٔ ۱۳۸۲مرا ناگاه پیش آمد بلاییشمارهٔ ۱۳۸۳ای یار اگر تو یار ماییشمارهٔ ۱۳۸۴اگر به گوشه چشم التفات فرماییشمارهٔ ۱۳۸۵امید هست که روزی جمال بنماییشمارهٔ ۱۳۸۶وقت نیامد که روی باز نماییشمارهٔ ۱۳۸۷دریغا روزگارِ عیش و ایامِ برناییشمارهٔ ۱۳۸۸ندارم در همه شهر آشناییشمارهٔ ۱۳۸۹ای در محیط کرده دعوی آشناییشمارهٔ ۱۳۹۰ای چشم مرا تو روشناییشمارهٔ ۱۳۹۱در باغ چنین سروی کی خاست به رعناییشمارهٔ ۱۳۹۲برفتم از برت ای دیده را چو بیناییشمارهٔ ۱۳۹۳آمدم باز دلی مضطرب از درواییشمارهٔ ۱۳۹۴نشسته ام مترصّد به کنج تنهاییشمارهٔ ۱۳۹۵ای مونس روزگار تنهاییشمارهٔ ۱۳۹۶شب مفارقت و روز هجر و تنهاییشمارهٔ ۱۳۹۷ز بی یاری و بی کاری و بی خوابی و تنهاییشمارهٔ ۱۳۹۸خون شد دل مجروحم در گوشه‌ی تنهاییشمارهٔ ۱۳۹۹ای بخت ندانم به سرم باز کی آییشمارهٔ ۱۴۰۰خوش است عالم آزادگی و خوش خوییشمارهٔ ۱۴۰۱اگر از هر دو جهان برشکنی یک روییشمارهٔ ۱۴۰۲بر سر راهِ توام روز و شب آخر کوییشمارهٔ ۱۴۰۳ساقیِ مجلسِ صفا چارهٔ ما به چاره‌ایشمارهٔ ۱۴۰۴هر که جگرگوشه ای دارد و جانانه ایشمارهٔ ۱۴۰۵آخر ای شمعِ روان پروانه ایشمارهٔ ۱۴۰۶دیده‌ای در عشق چون مجنون دگر دیوانه‌ایشمارهٔ ۱۴۰۷کیست پیرِ عاقلان در کویِ تو دیوانه‌ایشمارهٔ ۱۴۰۸ساقی ز بامداد بیاور قِنینه‌ای