شمارهٔ ۱۱۷۱
گسستهای و نخواهی که باز پیوندیتوقّع است که رحمت کنی و نپسندی
سرِ ستیزه گرفتی چه روی میبینیدرِ جفا بگشادی چه نقش میبندی
بیا و دیدۀ حاسد بکن که از غیرتگمان برد که دل از من به خیره برکندی
ز آبِ دیده و خاکِ درِ تو نشکیبمکه این و آن ز تو خشنودی است و خرسندی
به دیده و دلِ پر خون به هر چه درنگرمخیالِ رویِ تو بینم ز آرزومندی
به گوش و گردنِ ما طوقِ عهد و حلقه ی امرز بنده بندگی و از شما خداوندی
غلامیِ تو به آزادگی تواند کردنزارییی که پدر را نکرد فرزندی