گنج

شمارهٔ ۱۲۷۰

سوختم در زمهریر از تشنگیتا به کی دارم نفیر از تشنگی
سینه‌ای دارم کدامین سینه بلکوره‌ ای هم چون اثیر از تشنگی
ساقیا گر پای‌مردی می کنییک زمانم دست گیر از تشنگی
در نگنجد هر چه باشم منتظرجز شرابم در ضمیر از تشنگی
از اوامم ناگزیر از مفلسیاز مدامم ناگزیر از تشنگی
در دلم زن آتشِ می گو بسوزچند باشم در زَحیر از تشنگی
آتشی دیدی که باشد هم چو آبخسته را آتش پذیر از تشنگی
چون سمندر هر که آتش خواره نیستگو چو بوتیمار میر از تشنگی
زهر خور گو منکرِ آبِ حیاتتا بسوزد در سَعیر از تشنگی
زارییی ماند از نزاری ساقیازرد شد هم چون زریر از تشنگی
این عجایب تر که در سرمای دیسوخت با این زمهریر از تشنگی