شمارهٔ ۱۲۰۶
دل ببرد از من بتی زیبا نگاریماهرویی سرو قدّی گل عذاری
عاشقم عاشق بگفتم آشکاراعاشقی چندین گناهی نیست باری
کارِ من بر رویِ نیکو حال کردنهر کسی حالی دگر دارند و کاری
یار با ما در میان آید چه باشدسرزنش گو می کنید از هر کناری
چون امیدِ وصل خواهد بود شایدگر بباید برد یک چند انتظاری
هر که را بر خرمنِ گل دست بایدگو مکش انگشت باز از زخمِ خاری
گو در این دریا مرو بد دل که زان پسنیست بیرون آمدن را اختیاری
هر که بر جان لرزد از عشقش چه حاصلمستِ عرفان را نباشد اعتباری
در وفایِ عهدِ یاری چون نزاریتا به دست آید بباید روزگاری