گنج

شمارهٔ ۱۲۲۵

گر امشبم چو دوش به سر باز بگذریلطف است و دل نوازی و مملوک پروری
در شیشه دیده اند گروهی شنیده اممن دیده ام ولیکن در خواب خوش پری
چون آفتاب از عظمت بر فلک رویمگر چون همای بر سرِ ما سایه گستری
بر حلقه های زلفت وقف است سرکشیبر گوشه های چشمت ختم است دل بری
گر زیرِ خاک باشم وگر خاک زیرِ پایمن خاکِ آن زمین که بر آن خاک بگذری
بر آستان نشسته و دل در تو بسته امباشد که هم به ما ز سرِ لطف بنگری
ما راستانِ کوی توایم از عدو چه باکبا سرو کس غلو نکند راست منظری
ما ز ابتدایِ کون محّبِ تو بوده ایماسرارِ آن سری نتوان داشت سرسری
فریاد ما نمی رسی و ره نمی دهیآری کجا بریم ز دست تو داوری
در راه بس که دیده به رویم فرو گریستآبم به زیرِ پای روان شد کَری کَری
از آب گیرِ دیده نشد مردمک برونهر چند جهد کرد بسی در شناوری
خوابم نمی برد که کند بر مریضِ عشقگاهی بلا لحافی و گه درد بستری
ماییم و جرعه ای و جفایِ همه جهانای یارِ غم گسار بخور غم چه می خوری
گویند خونِ رز به ستم جز تو کس نریختآری نزاریا مگر این پی برون بری