شمارهٔ ۱۲۲۴
بگذر ای باد بر اطرافِ قهستان سحریزود باز آر به شروان و شماخی خبری
خاطری نیک به احوالِ کسی ملتفت استکه چو او نیست در آفاق به خوبی دگری
گر بدان سرو رسی گو به چمن پست شدمبه لگد کوب و تو ناکرده به سویم گذری
رویِ شیرین نفسی بی مگسی نادیدهمی زنم زار چو فرهاد سری بر کمری
رازِ سربسته ی لیلی به کسی نگشایدهم چو مجنون شده ام در همه عالم سمری
کیست کز دفترِ ما یاد ندارد ورقیکیست کز قصّه ی ما یاد ندارد قدری
من اگر سر برود بر سرِ پیمان تواملیکن از عهدِ تو باید که ببینم اثری
نفسی بیش نمانده ست به همّت مددیصبر ازین بیش ندارم به عنایت نظری
هم چو سوزن شدم از صبر نه آخر مثل استهم به جایی کَشَد این رشته به تدریج سری
بارها هر چه به غربت ز سفر توبه کنمبه علی رغم برآید ز زمینم سفری
گر نزاری به قهستان رسد از شروان بازچه مبارک سفری باشد و میمون حضری
باز نادیدنِ اصحاب و به حسرت رفتنسخت کاری ست دگر هیچ ندارد خطری