شمارهٔ ۱۲۲۶
هیچت افتد که به ما بر گذریوز سرِ لطف به ما در نگری
می توانی که دلم دریابیبهترک زین غم کارم بخوری
چند خاموش توان بود و حمولهم شناعت مگر از حد ببری
دادِ مظلوم بده ظلم مکنتا نگویند که بی داد گری
رویِ آنم که ببخشایی نیستهر زمان بر سرِ رایِ دگری
دردلی حاضر و در جان ساکنای که نزدیکی و دور از نظری
مستم آری چه کنم معذورمگر خطایی رود از بی خبری
بی دلم بی دل و مشکل باشدآفت بی دلی و منتظری
بیش مخروش نزاری از دلکه تو خود جان به سلامت نبری