گنج

شمارهٔ ۱۲۲۷

اگر به مصلحت از پیش دوست برگذریچرا به گوشه ی چشم از قفا نمی نگری
بدین شمایل و شکل از نقاب ممکن نیستکه آدمی به درآید چه آدمی که پری
وجودِ پاک تو با آب و گِل نیامیزدبدان سبب که تو نورانیی و ما بشری
فرازِ سرو که دیده ست سیب و شفتالونگاه کن که چه پاکیزه ای و باروری
به طعنه گفتی تشنییع می زنی بر منبلی پس از که تظلّم کنم چو دل تو بری
به خاکِ پایِ عزیزت که سر بهایِ من استکه از دو دیده به نزدیکِ من عزیزتری
اگر مشاهده کم اتّفاق می افتدز راهِ بینشِ خاطر همیشه در نظری
چرا رضا ندهد عاشقِ ریاضت کشکه گر ز دوست جدا شد به درد بیش تری
نزاریا به وفا حالیا جگر می خورکه هم ز اهلِ دلی آن بود که بر نخوری