شمارهٔ ۴۲۷
دولتِ آن کس که عمر با تو گذاردهر که نه در بندِ تست بخت ندارد
آن که زیارت کند ترا به ارادتحاجتِ آن نبودش که حج بگزارد
نی غلطم بر تو مدّعی به محبّتبر نخورد گر چه تخمِ مهر بکارد
عمر بباید که باغ بان چو تو سرویدر چمنِ باغِ روزگار بکارد
عیب کنندم که دل بدو مده از دلکس چه کند گر به دل بری نسپارد
قدرتِ رفتن ز پیش صیدِ زبون رانیست که صاحب کمند می نگذارد
با چو تو زور آزما که راست نگوییقوّتِ بازویِ آن که پنجه فشارد
باده به من ده که مه صلاح و مه تقوابا تو کس از نام و ننگ یاد نیارد
زاهدِ صد ساله را ز دست تو سیکیدر رمضان هم چو انگبین بگوارد
نفس مپرور نزاریا که محقّقاهل هوا را هم از دواب شمارد
سینه چو صافی کنی مقیمِ خراباتباش که طاهر نظر به خیر گمارد